...پیغام دوست

امشب داشتیم اخبار 20:30 رو به همراه خانواده میدیدیم که رسید به برنامه ای راجع به تیتراژ پایانی سریال مختار نامه...
جدیداً با نزدیک شدن به وقایع کربلا تو این سریال و کشته شدن حضرت مسلم(ع) و طرح سؤالاتی در ذهنم که اگر من هم آن زمان بودم لباس رزم رو به بهانه های مختلف از تنم در می آوردم و می گفتم فردا به جنگ می روم و ... یا مثلاً به شکوه حکومت اسلامی بیش از هرچیز اهمیت می دادم و حق رو به خلیفه می دادم...

 به این سریال و به این موسیقی ، و به خصوص صدای این خانم خیلی حساس شدم...شاید به اندازه ی یک مجلس کامل روضه ائمه اطهار ازم اشک می گیره و ساعت ها شاید همچنان بغض داشته باشم.... به وقایعش و روز و حال خودم فکر می کنم...

در حالی که همه دور هم نشسته بودیم به بهانه ای خودم رو از پای تلویزیون دور کردم و رفتم توی آشپزخانه...بدون اینکه کسی بفهمه از پشت سر خانواده یه خورده به تلویزیون و چهره ی این خانم نگاه کردم...وقتی شروع کرد به توضیح دادن که این آهنگ در واقع نوعی لالایی خوانی از زبان حضرت رباب(ع) برای حضرت علی اصغر(ع) هستش و...چیزی نمونده بود که از حال برم...
اشک از چشمم سرازیر شده بود و در حالی که صدای روضه ی این خانم رو که به شکل لالایی بود می شنیدم به سمت اطاق رفتم...وقتی به اطاق رسیدم دیگه کنترلم رو از دست دادم و زار زار با صدای لالایی علی اصغر(ع) که از تلویزیون می آمد گریه کردم...اشک هایی که بند نمی آمد...

توسلی کردم به حضرت اباعبدالله...

در همین حین بود که دوستی عزیز که مهمون سید الشهدا بود از کربلا تماس گرفت و گفت که الان بین الحرمینم و روبروی حرم حضرت سیدالشهداء...

خشکم زده بود...

بغض راه گلوم رو بسته بود و برای پنهان کردنش راه می رفتم و موضوعات متفرقه رو مطرح می کردم...

تماس یکباره قطع شد...

اعتبار سیمکارت دوستم تمام شد و لازم بود که من باهاش تماس بگیرم...

هرکاری کردم که ارتباط مجدد برقرار کنم...نشد که نشد که نشد....

حال و احوال الانم به یک فیلم درام میمونه که خودم تماشاچیش باشم و  آخرش ناتموم و به عهده تماشاچی...

ارباب آخر این فیلم رو خودت رقم بزن...خود ِ خودت...

پ.ن:این عکس رو که می بینم فقط به یک چیز فکر می کنم...به اتفاقاتی که در فاصله این دو حرم افتاده...

پ.ن2:به ایام محرم نزدیک می شیم...وای که چه حال عجیبی دارم...!

/ 5 نظر / 39 بازدید
بانوی پاییز

دلم تنگ است دلم اندازه حجم قفس تنگ است سکوت از کوچه لبریز است صدایم خیس و بارانی ست نمی دانم چرا در قلب من پاییز طولانی ست

سارا

سلام. اون خانم از فاميلاي ماست.صداي فوق‌العاده اي داره

یارغار

مکانی که در آن عشق زند موج همان جا که زند پر به هوایش دل من هر دم و هر شب همان جا که به هر جای زمینش هست نشان از قدم محترم حضرت زینب همان خاک که هم بدر و احد خندق و احزاب و حنین است که دل از عالم هستی برباید خیابان بهشتی که معروف به بین الحرمین است و گفتم به خدا بین دعایم که دلتنگ اذان حرم کرب و بلایم

یارغار

دوستم... آهنگی که انتخاب کردی فوق و العادست...[لبخند]

شايان

از دست عزيزان چه بگويم گله اي نيست . بسيار جالب است دوست من ديگر مثل قبل پرنده نداريم ، آب نيست ، درخت هست ،اما درختان خيلي بلندند ، وسيله مخواهد ، امكانات ميخواهند ، جوانه ها رشد كردند ولي با حرف ما .......................... خرسند ميشم همراه شويد .