بله ما دیوانه ایم...!

موشک کاغذی بلند شد و پدرم را به اشتباه انداخت
پدرم داد زد: هواپیما... بمب روی قرارگاه انداخت
پدر از روی صندلی افتاد، پا شد و گفت: "یاعلی"... افتاد
سقف با بمب اولی افتاد او به بالاسرش نگاه انداخت
تانک از روی صندلی رد شد شیشه‌ی عینکم ترک برداشت

یک نفر اسلحه به دستم داد طرفم چفیه و کلاه انداخت
خاکریز از اتاق خواب گذشت و من و او سینه‌خیز می‌رفتیم
او به جز عکس خانوادگی‌اش هر چه برداشت بین راه انداخت...
به خودم تا که آمدم دیدم پدرم روی دست‌هایم بود
یک نفر دوربین به دست آمد آخرین عکس را سیاه انداخت
موشک آرام روی تخت افتاد زنی از بین چند دست لباس
یونیفرم پلنگی او را روی ایوان جلوی ماه انداخت
 
/ 2 نظر / 54 بازدید
نام

بله یکی از مواردی که شاعر می فرماید دیوانگی هم عالمی دارد همین جاست

یارغار

سوت خمپاره در سرت پیچید بالشت آسمانی از پر شد... خواب دیدی که باغی از گل سرخ در تو پرپر شد و کبوتر شد سوت خمپاره در سرت پیچید خواب دیدی که مثل سیبی سرخ سرت افتاد روی دامن خاک نفس بادها معطر شد شیشه عطر و چفیه‌ای خونین گوشه‌ای مهر و گوشه‌ای پوتین سوت خمپاره در سرت پیچید... سوت خمپاره در سرت پیچید... سوت خمپاره در سرت پیچید... سوت خمپاره‌ها مکرر شد... تشنه از خواب می‌پری بی سیم زیر گوش‌ات به گریه می‌گوید "اکبر این سوی خاکریز افتاد، اصغر آن سوی آب پرپر شد" *** قرص‌های تو بی‌اثر بودند اتوبوس بهشت در کوچه است کاسه‌ای آب ریخت پشت سرت گوشه‌ی چشم پیرزن‌تر شد