آتشی که شعله ور می شد...

در و دیوار خانه می‌دیدند، آتشی را که شعله ور می‌شد
آتشی را که آه در پی آه ،زاده ی سینه ی پدر می‌شد زیر کپسولهای اکسیژن ،
سرفه می‌کرد...سرفه می کرد...سرفه می کرد...
زندگی در تو روزها همچنان ورق می‌خورد باز زخم تو تازه‌تر می‌شد...

روی یک تخت چوبی بدحال، چشمهایی که گودتر می‌رفت
اشکهایی که حلقه می‌بستند، قرصهایی که بی‌اثر می‌شد
و تو با افتخار می‌گفتی: «عشق تنها امید انسان است ...»
همه ی روزها...همه ی شبهایت... در همین واژه مختصر میشد
صبح یک روز سرد پاییزی آخرین سرفه در فضا پیچید
آخرین برگ از درخت افتاد ...
پدر درد کشیده ام آماده ی سفر می شد ....

/ 3 نظر / 19 بازدید
خاذم الحسین

بسمه رب الحسین خسته نباشید با ساختن وبلاگتون دمتون گرم. خوشحال میشم به وبلاگم سر بزنی. خادم الحسین

یارغار

راه می رود.......سرفه می کند پلک می زند.................سرفه می کند تکیه می دهد........................سرفه می کند خنده می کند...............................سرفه می کند سرفه می کند...................................سرفه می کند لحظه ای هزار بار تکه تکه او شهید می شود