!کهف الرفقا

سلام

امشب بعد از مدت ها من و والدین عزیز... رفتیم دیدن 5 نفر از بهترین دوستای من.

رسیدیم...ماشینو پارک کردم و بعد از 10 15 دقیقه پیاده روی رسیدیم در خونشون

اینکه چرا کل مسیر رو با ماشین نرفتیم قصه ش مفصله...در همین حد بگم که خیلی با

ماشین سخته تا دم خونشون رفتن چون بالای کوهه.

خلاصه رسیدیم اونجا

یه اجازه ی مختصر گرفتیم و وارد حیاط شدیم...یه حیات فوق العاده با صفا با یه ویوی

عالی به تهران...بین خودمون باشه این رفیقام خیلی حرفشون پیش خدا برو داره.

سرشون خیلی شلوغ بود ،همه یه کاری باهاشون داشتن...منم یه کاری باهاشون

داشتم که فعلاً نمیگم...شاید اگر خدا بخواد یه روزی همتون بفهمید که ازشون

چی خواستم...یه حال و هوای خاص و عجیبی دارن...ضربان قلبت هم تو خونشون کم و

دلنشین می شه...واقعاً دلت می خواد تا همیشه پیششون بمونی...آره

خلاصه...گاهی دعا می کنم بقیه کمتر دوست بشن باهاشون...هرچند که

خودخواهانست...ولی فکر می کنم اینطوری خونشون همیشه دنج باقی می

مونه...واسه همینه که هیچ وقت به پیاده روی 10 15 دقیقه ای اونم تو سربالایی

اعتراضی ندارم چون می دونم عاملیه تا اهلش برا دوستی بیان...النهایه یک

ساعتی اونجا پیش رفقا بودیم و بعد اومدیم خونه...آها راستی اینم یه

عکس از خونه رفیقامه:

اگه می خواین ببینید کلیک کنید لطفاً!

انشاالله که هفته خوبی داشته باشین...دوستتون دارم

/ 2 نظر / 11 بازدید
مریم

به جای آب، عطش، پشت خنده غم بنویس و سرفه‏های پدر را کنار هم بنویس به جای آدم و حوا، دو تا ستاره بکش و بعد واژه قابیلشان، ستم بنویس انار باغ خزان دیده‏ام! عزیز دلم! بهار را به وجود پدر بدم؛ بنویس! ببین نفس به نفس، قصه قصه خاطره است کنار بستر او باش و دم به دم بنویس کبودی و خط ممتد و حجله و تابوت وزید عطر شهادت مقابلم، بنویس باید پرواز را بیاموزم خوشا به سعادتتون. میشه بپرسم کجاست؟! خیلی دوست دارم منم برم.... بازم خوش به حالتون چه جمعه خوبی و چه دوستای بی نظیری....

غریب آقا

ممنون از اینکه افتخار دادید. متاسفانه همانگونه که شما بیان فرمودید شهدای ارتش واقعا مظلوم واقع شدند. انشاء الله بتونیم حق مطلب را ادا کنیم.ضمنا خوشحال می شم اگه همیشه افتخار داده و با نظراتتون ما را بهره مند کنید.