!!!نام...ح...حس....حسین

چه بگویم...؟
جه می توانم بگویم از لحظه ای که صبر و استقامت زینب(س) را با دیدن عروج کرده شیر فرزندانش ، دیدی...؟آنگاه که حتی به اشک چشمانش هم رخصت آزار امام زمانش را نداد...!
صدای ترک های دلت را فلک می شنید و برای عشق استقامت می کردی...مولای مظلوم من!

چه بگویم...؟
چه می توانم بگویم از لحظه ای که تنها یادگار برادر و تازه دامادِ «شهادت احلی من عسل مسلکت» ، از تو اجازه ی جهاد می خواهد؟

چه بگویم...؟
چه می توانم بگویم از لحظه ای که با آستین اشک های چشمانت را به راه بازگشت از پیکر مظلوم حیدرکربلا پاک می کردی؟


چه بگویم...؟
چه می توانم بگویم از لجظه ای که معرفت کامل به تو...به بالای تل زینبیه می رود و شاهد نوای هل من ناصر و تنهاییت می شود و یاری نمی یابد...و کودکی که عمه دستش را محکم گرفته است اما تاب نمی آورد و...

دست...شمشیر...خون...و باز هم چشمان تو...!

و تو آخرین زخم بر دلت را هم می بینی و ...!

چه بگویم...؟
وقتی حتی نمی توانم بفهمم چه کشیده ای...؟چه رسد به آنکه به رشته ی تحریر کشم...!

فقط می خواهم خون گریه کنم!!!خون!

راستی آیا
کودکان کربلا
تکلیفشان تنها
دائماً تکرار مشق ِ آب ! آب !
مشق ِ بابا آب بود ؟‌
(قیصر امین پور)
 

/ 3 نظر / 41 بازدید
یار غار

صدایم کاش می کردی، که از ماندن بپرهیزم شبی در کربلای تو، به بوی عشق، برخیزم صدایم کاش می کردی، شبی، تا شعله ور گردم به رستاخیز داغ تو، بسوزم، بال و پر ریزم صدایم کاش می کردی،تو ای توفان سرخ خون ! که من با غیرت خشمت، بپیوندم،بیامیزم صدایم کاش می کردی،که جان از کف بیاندازم ندارم غیر نقد جان، که در پای غمت ریزم صدایم کاش می کردی،که در حسرت نمیرم من تو "هل من ناصرا..." گویی، به لبیکی به پا خیزم صدایم کاش می کردی، ولی نه ... من عقب ماندم دریغا ظهر عاشورا ، تو را من اشک می ریزم !

شايان

زيباست دوست من ثواب آخرت نصيبت .