دلنبشته های دست و ذهن من



نگارا عید قربان است قربانت شوم؟

نگارا عید قربان است قربانت شوم یا نه ؟ / نگفتی یک دمی آیا که مهمانت شوم یانه ؟ /برای طوف کویت جامه ی احرام بر بستم / گدای دوره گرد گوشه ی خوانت شوم یانه ؟


===

خداوندا به شعفی که بر دل ابراهیم وارد نمودی و به لحظه ای که اسماعیل(ع) شاد از گذر موفق از امتحان شد...شادی و گذر از مشکل و گره گشایی کامل را نصیبم گردان...
که اللهم انت ولی نعمتی والقادر علی طلبتی ، تعلم حاجتی...!
آمین!
(عزیزانم همچنان محتاج به دعام...دعام کنید تا این مشکل از سر بگذره و این گره به صورت کامل باز شه...محتاج دعام)

۱٦ آبان ۱۳٩٠  توسط مجتبی فتوحی  |  پيام هاي ديگران ()

 

...برادر نبرد اینجا به پایان نخواهد رسید

اینگونه دلی دریایی اگر داشته باشی..حتی اگر 19 ساله هم که باشی جا نمی مانی...
نام و نام خانوادگی:حسین بیدخ
شهادت:1361-عملیات فتح المبین
سن:19 سال

زندگی را از من دزدیده ای!

لاله های سرخ بی دست و پا مشتها گره کرده ، دهانها باز ، چشمها بینا رو به آسمان . در گوشه ای از این صحرا در کنار یک نهر در سکوت فریاد می زنند که :

برادر، این نبرد در اینجا به پایان نخواهد رسید ، نبرد ما نبرد همیشه تاریخ است ، تا ظلم هست جنگ هست و تا جنگ هست ما هستیم . برادر ، رفتن ما رفتنی برای حرکت توست .

برادر ، میروم تا تو بیائی ، این راه اگر بی یاور بماند زندگی را از من دزدیده ای .

 

من زنده ام اما به یک شرط !

من زنده ام ، در مرگ نیز زنده ام . اما برادر، زندگیم و حاضریم به یک سِرُم است . سِرُمی که مبدأش بدست توست . سِرُمی که رفتن میخواهد ، شدن میخواهد ، رفتنی که توقفی ندارد و توقفی که جز مرگ من هدیه ای ندارد .

فراموشم مکن

از دردی بزرگتر در هراسم ، از رنجی بزرگ در وحشتم . از اینکه برایم بِگِریی یا بخندی بی خیالم . اما از اینکه فرداها ،در کوره راهها در شادیها ، در جشنها ، در مسیر بزرگ زندگی بدست فراموشیم سپاری در وحشتم . وحشتی که زندگی را برایم مرگ می کند و آخرت را نیز برایم دنیا .

حس می کنم شهیدان روزی از یاد می روند!

برادر چیزی نداشتم ، پیامی نداشتم ، اما با رفتنم از دردی بزرگ بر خود مینالم ، حس میکنم فرداها ، در راهها وقتی زمان گذشته را از یاد می برد و آینده فراموشکده گذشته میشود شهیدان از یاد میروند .

یاد من راه من است

اینکه میگویم از یادم مبر ، برادر منظورم این نیست که گورستان را منزلگاه من بدانی و هر شب جمعه در آنجا حاضر شوی و گریه کنی ! برادر ، یاد من راه من است .

پیشگویی !

از اینکه فرداها اینهمه خون برادرانم که نوید دهندة هزاران لاله در بهاران فرداست ، از یاد رَوَد بیمناکم . از اینکه فرداها به ضعیفان نَرِسَند ، ثروتمندان مالکان زمین شوند ، ضعیفان درد کشیدگان روزگار گردند ، شهیدان از یاد رفتگان شوند ، خون شهیدان به استهزاء گرفته شود ، زندگی در آن دنیا برایم تار میشود .

یک دلیل ، هزار دلیل

آنان که به هزاران دلیل زندگی می کنند نمی توانند به یک دلیل بمیرند و آنان که به یک دلیل زندگی می کنند به همان دلیل نیز می میرند .

دوربین فیلمبرداری خدا

دوربین فیلمبرداری خدا را که هیچگاه ندیدم، حالا دیدم . گویی فرشتگانِ مأمور ، در حال گرفتن فیلم از مایند، برادرم چنان زندگی کن که همیشه دوربین خدا را در حال گرفتن فیلم از خود ببینی .

خواهرم ! حجاب!

خواهرم ، حجاب تو سنگری آغشته به خون من است ، می دانم ، بالا تر از آنهایی که سفارش به پوشش و حجاب ترا کنم ، ولی بدان تفنگی که در دست من است چادری است که بر سر توست ، اگر میل به حفظ سلاحم داری چادرت را سلاحم بدان .

تفسیر امام خمینی (ره)

نمی دانم تو اورا چه میدانی ؟ من اورا مسلمانی مجاهد ، مجاهدی مؤمن ، مؤمنی عابد ، عابدی سرکش ، سرکشی متواضع ، متواضعی پیروز ، پیروزی ساکت ، ساکتی خروشان ، و خروشانی ساکت می دانم ، اورا دعا می کنم تو نیز اورا دعا کن .

بمب باش!

سعی کن همیشه بمبی باشی تا هر کجا خواستی ضامن آنرا بکشی و هزاران کثیف را که زندگی برای آنها چیزی جز نفس کشیدن نیست، راحت کنی .

عجیب است!

عجیب است حال انسانهائی که می دانند می میرند و می دانند محاکمه و به بند کشیده خواهند شد اما باز نشسته اند و دست بر روی دست ، می خورند و می خوا بند وآسوده و بی خیال !

======
برای خودم و دلم متأسفم...همین!

۱٠ آبان ۱۳٩٠  توسط مجتبی فتوحی  |  پيام هاي ديگران ()

 

...یک نبشته یک داستان یک نکته

جوان با تحصیلات عالی برای شغل مدیریتی در یک شرکت بزرگ درخواست داد. در اولین مصاحبه پذیرفته شد؛ رئیس شرکت آخرین مصاحبه را انجام می داد. رئیس شرکت از شرح سوابق متوجه شد که پیشرفت های تحصیلی جوان از دبیرستان تا پژوهشهای پس از لیسانس تماماً بسیار خوب بوده است، و هرگز سالی نبوده که نمره نگرفته باشد.
رئیس پرسید: ((آیا هیچ گونه بورس آموزشی در مدرسه کسب کردید؟))
جوان پاسخ داد: ((هیچ.))
رئیس پرسید: ((آیا پدرتان بود که شهریه های مدرسه شما را پرداخت کرد؟))
جوان پاسخ داد: ((پدرم فوت کرد زمانی که یک سال داشتم، مادرم بود که شهریه های
مدرسه ام را پرداخت می کرد.))
رئیس پرسید: ((مادرتان کجا کار می کرد؟))
جوان پاسخ داد: ((مادرم بعنوان کارگر رختشوی خانه کار می کرد.))
رئیس از جوان درخواست کرد تا دستهایش را نشان دهد.
جوان دو تا دست خود را که نرم و سالم بود نشان داد.
رئیس پرسید: ((آیا قبلاً هیچ وقت در شستن رخت ها به مادرتان کمک کرده اید؟))
جوان پاسخ داد: ((هرگز، مادرم همیشه از من خواسته که درس بخوانم و
کتابهای بیشتری مطالعه کنم. بعلاوه، مادرم می تواند سریع تر از من رخت بشوید.))
رئیس گفت: ((درخواستی دارم. وقتی امروز برگشتید، بروید و دستهای مادرتان را تمیز کنید، و سپس فردا صبح پیش من بیایید.))
جوان احساس کرد که شانس او برای بدست آوردن شغل مدیریتی زیاد است.
وقتی که برگشت، با خوشحالی از مادرش درخواست کرد تا اجازه دهد دستهای او را تمیز کند.
مادرش احساس عجیبی می کرد، شادی اما همراه با احساس خوب و بد، او دستهایش را به مرد جوان نشان داد. جوان دستهای مادرش را به آرامی تمیز کرد. همانطور که آن کار را انجام می داد اشکهایش سرازیر شد. اولین بار بود که او متوجه شد که دستهای مادرش خیلی چروکیده شده، و اینکه کبودی های بسیار زیادی در پوست دستهایش است. بعضی کبودی ها خیلی دردناک بود که مادرش می لرزید وقتی که دستهایش با آب تمیز می شد.
این اولین بار بود که جوان فهمید که این دو تا دست هاست که هر روز رخت ها را می شوید تا او بتواند شهریه مدرسه را پرداخت کند. کبودی های دستهای مادرش قیمتی بود که مادر مجبور بود برای پایان تحصیلاتش، تعالی دانشگاهی و آینده اش پرداخت کند.
بعد از اتمام تمیز کردن دستهای مادرش، جوان همه رخت های باقیمانده را برای مادرش
یواشکی شست.
آن شب، مادر و پسر مدت زمان طولانی گفتگو کردند.
صبح روز بعد، جوان به دفتر رئیس شرکت رفت.
رئیس متوجه اشکهای توی چشم های جوان شد، پرسید:
((آیا می توانید به من بگویید دیروز در خانه تان چه کاری انجام داده اید
و چه چیزی یاد گرفتید؟))
جوان پاسخ داد: ((دستهای مادرم را تمیز کردم، و شستشوی همه باقیمانده رخت ها را نیز تمام کردم.))
رئیس پرسید: ((لطفاً احساس تان را به من بگویید.))
جوان گفت:
اکنون می دانم که بدون مادرم، موفق امروزی برایم وجود نداشت. و می فهمم که بدست آوردن چیزی چقدر دشوار است و درست می فهمم که خانواده یعنی چه
رئیس شرکت گفت: ((ا که دنبالش می گشتم که مدیرم شود.))
می خواهم کسی را به کار بگیرم که بتواند قدر کمک دیگران را بداند، کسی که زحمات دیگران را برای انجام کارها بفهمد، و کسی که پول را بعنوان تنها هدفش در زندگی قرار ندهد. شما استخدام شدید.

اما نکته(مخصوص پدر مادر ها و پدر مادر های بالقوه):
یک بچه، که حمایت شده و هر آنچه که خواسته است از روی عادت به او داده اند،
((ذهنیت مقرری)) را پرورش داده و همیشه خودش را مقدم می داند. او از زحمات والدین خود بی خبر است. وقتی که کار را شروع می کند، می پندارد که هر کسی باید حرف او را گوش دهد، زمانی که مدیر می شود، هر گز زحمات کارمندانش را نمی فهمد و همیشه دیگران را سرزنش می کند. برای این جور شخصی، که ممکن است از نظر آموزشی خوب باشد، ممکن است یک مدتی موفق باشد، اما عاقبت احساس کامیابی نمی کند.
او غر خواهد زد و آکنده از تنفر می شود و برای بیشتر بدست آوردن می جنگند. اگر این جور والدین حامی ای هستیم، آیا ما داریم واقعاً عشق را نشان می دهیم یا در عوض داریم بچه هایمان را برای آینده تخریب می کنیم؟ 
شما می توانید بگذارید بچه هایتان در خانه بزرگ زندگی کنند، غذای خوب بخورند، پیانو بیاموزند،تلویزیون صفحه بزرگ تماشا کنند. اما هنگامی که دارید چمن ها را می زنید، لطفاً اجازه دهید آن را تجربه کنند. بعد از غذا، بگذارید بشقاب و کاسه های خود را همراه با خواهر و برادر هایشان بشویند.
برای این نیست که شما پول ندارید که مستخدم بگیرید، می خواهید که آنها درک کنند، مهم نیست که والدین شان چقدر ثروتمند هستند، یک روزی موی سرشان به همان اندازه مادر شخص جوان سفید خواهد شد.
مهم ترین چیز اینست که بچه های شما یاد بگیرند که چطور از زحمات و تجربه سختی قدردانی کنند و یاد بگیرند که چطور برای انجام کارها با دیگران کار کنند.

٢۱ دی ۱۳۸٩  توسط مجتبی فتوحی  |  پيام هاي ديگران ()

 

...امتحانی به نام هستی

یک روز بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از کار برمی گشت خانه، سر راه زن مسنی را دید که ماشینش خراب شده و ترسان توی برف ایستاده بود. اون زن برای او دست تکان داد تا متوقف شود.اسمیت پیاده شد و خودشو معرفی کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم.زن گفت صدها ماشین از جلوی من رد شدند ولی کسی نایستاد، این واقعا لطف شماست.وقتی که او لاستیک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد، زن پرسید: "من چقدر باید بپردازم؟"و اسمیت به زن چنین گفت: "شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده ام. و روزی یکنفر هم به من کمک کرد،همونطور که من به شما کمک کردم.اگر تو واقعا میخواهی که بدهیت رو به من بپردازی، باید این کار رو بکنی.نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!"
چند مایل جلوتر زن کافه کوچکی رو دید و رفت تو تا چیزی بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولی نتونست بی توجه از لبخند شیرین زن پیشخدمتی بگذره که می بایست هشت ماهه باردار باشه و از خستگی روی پا بند نبود.او داستان زندگی پیشخدمت رو نمی دانست و احتمالا هیچ گاه هم نخواهد فهمید. وقتی که پیشخدمت رفت تا بقیه صد دلار شو بیاره ، زن از در بیرون رفته بود، درحالیکه بر روی دستمال سفره یادداشتی رو باقی گذاشته بود.وقتی پیشخدمت نوشته زن رو می خوند اشک در چشمانش جمع شده بود. در یادداشت چنین نوشته بود: "شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده ام و روزی یکنفر هم به من کمک کرد، همونطور که من به شما کمک کردم اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی، باید این کار رو بکنی. نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!".
.
.
همان شب وقتی زن پیشخدمت از سرکار به خونه رفت در حالیکه به اون پول و یادداشت زن فکر می کرد به شوهرش گفت: 

                 "دوستت دارم اسمیت همه چیز داره درست میشه..."
 
خیلی حالم رو منقلب کرد...

۱٠ آبان ۱۳۸٩  توسط مجتبی فتوحی  |  پيام هاي ديگران ()

 

!!!حس می کنم یه چن وقتیه سر کارم

یه چند وقتیه دارم میرم سر کار و مجدداً بعد از یه مدت سرکار موندن ، کارمو دوباره

شروع کردم...آخه با کلی کار و سر کار گذاشتن کارفرما کار فارغ التحصیلیمو انجام دادم

(با ١ترم مرخصی و نیم ترم سرکار موندن)این کار هم تا برنامه خدمت یا ارشدم ردیف

شه و برم دنبال کار سرنوشت ادامه داره...حس خاصیه که بدونی موقتاً یه جایی هستی

و بعد قراره بری...احساس می کنی که حتی وقتی سر کاری....سرکاری...قبول نداری

که به غیر از بعضیا عمریه تو این دنیا سرکاریم؟

 

٤ امرداد ۱۳۸٩  توسط مجتبی فتوحی  |  پيام هاي ديگران ()

 

 



اینجا قدمگاه و میعادگاه دست و ذهن یک جامانده است...!
mojtaba.fotouhi@gmail.com

 

دلنبشته(۳٧)
خون نبشته(۱٤)
دفاع مقدس(٧)
نبشته(٥)
طرح های من(قرآن)(۱)

 

...آخه دست خودش نیست
...روز عید بود
...
...کشتی پهلو گرفته ای به نام
...هر کس به طریقی
...ماه دوازدهم
...سند جاماندگی یک سرباز جامانده
...هیچ کس نبود
...برخیز فدای سرت انگار نه انگار
...داغی که باز هم تازه می شود

 

اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩

 

مجتبی فتوحی

 

یار غار
یادگاری از یک شهید
نبشته های یه منتظر
نامه هایی برای پدر شهیدم عبدالعباس مشکوری
میخ فندرسکی
مهر حق
من تنها نبودم
کتاب من
خودم ، خودت ، خدا...!
خط مرزی
انگشتر
اطلاعات بسیار مفید IT + دانلود سریال مختارنامه
!دفتر تمرین

 

RSS 2.0