دلنبشته های دست و ذهن من



...هر کس به طریقی

هرکس به طریقی دل ما می شکند
                                       بیگانه جدا ، دوست جدا می شکند
بیگانه اگر می شکند عیبی نیست
                                        از دوست بپرسید چرا می شکند
مرد با غیرت معنا می شود...
اگر غیرتی نباشد ، مردی هم نیست...پس وطن ، ناموس ، عشق هم نیست...و یا اگر هست دیگر خود ِ خودش نیست...
بانوی مقاومت و جهاد که با لبه ی تیز رو سری ات خون هر چشم چران ِ تجدد زده ی تو خالی را می ریزی...!با تو ام...با منی؟
امشب باز هم نبودنت را پناه می برم به کهف تنهایی...باز هم من و کهف و من و کهف و ...

خدایا دست دلم را بگیر...


٢٥ اسفند ۱۳٩٠  توسط مجتبی فتوحی  |  پيام هاي ديگران ()

 

...ماه دوازدهم

خوشا به حال سالی که گذشت و ماه دوازدهمش را دید...
مبادا که عمر به سر برم و ماه دوازدهمم را ندیده باشم...

۱٥ اسفند ۱۳٩٠  توسط مجتبی فتوحی  |  پيام هاي ديگران ()

 

...سند جاماندگی یک سرباز جامانده

سخت است که متاعی به نام جان را به بازار عشق بازی ببری و ...

دلت می شکند...

باران اشک می بارد و فریاد می زنی ، ارزان می دهم...حراج است حراج!

باز هم دلت می شکند...

جا مانده ای برادر...جا مانده ای...باور کن...

٢٩ دی ۱۳٩٠  توسط مجتبی فتوحی  |  پيام هاي ديگران ()

 

!...اجابت را مهیا نمودید به دعاهایتان

خداوند هیچ کسی را به حاجتی مضطر نکند
بد روزگاری می شود روزگارت...
ولی توکلی بایدت و توسلی و تضرعی...
دعاهایتان گره از کارم گشود و توسل هایتان گره از این کورترین گرهم باز کرد!
اجرتان با گره گشاترین گره گشا!

٢ آذر ۱۳٩٠  توسط مجتبی فتوحی  |  پيام هاي ديگران ()

 

نگارا عید قربان است قربانت شوم؟

نگارا عید قربان است قربانت شوم یا نه ؟ / نگفتی یک دمی آیا که مهمانت شوم یانه ؟ /برای طوف کویت جامه ی احرام بر بستم / گدای دوره گرد گوشه ی خوانت شوم یانه ؟


===

خداوندا به شعفی که بر دل ابراهیم وارد نمودی و به لحظه ای که اسماعیل(ع) شاد از گذر موفق از امتحان شد...شادی و گذر از مشکل و گره گشایی کامل را نصیبم گردان...
که اللهم انت ولی نعمتی والقادر علی طلبتی ، تعلم حاجتی...!
آمین!
(عزیزانم همچنان محتاج به دعام...دعام کنید تا این مشکل از سر بگذره و این گره به صورت کامل باز شه...محتاج دعام)

۱٦ آبان ۱۳٩٠  توسط مجتبی فتوحی  |  پيام هاي ديگران ()

 

باز هم یک التماس دعای دیگر

دعایم کنید با چشم های بسته...!تا این آخرین مانع و آخرین درگیری به خیر بگذرد...!
اینبار آنقدر مشکلی که با آن مواجهم جدی است که فقط باید خدا کمکی کند تا این نیز به خیر بگذرد...!
خواهشاً کوتاهی نکنید!

٢۸ مهر ۱۳٩٠  توسط مجتبی فتوحی  |  پيام هاي ديگران ()

 

...سلام بر شمس الشموس توس

محبوب رضاست هر که دل ریشتر است

از کعبه صفای این حرم بیشتر است

این جاست طبیبی که ندارد نوبت

هر که دل شکسته تر بود پیشتر است

ولادت امام عشق و امام الرئوف علی بن موسی الرضا مبارک!
به همان دلیل بالا از شمس الشموس(ع)عنایتی شد...مانده شیرینی اصلی که امیدوارم به همان سرعت ، عنایت کند.
تا سه شنبه هفته آینده(که احتمالاً)بر می گردم
یا حق

۱٦ مهر ۱۳٩٠  توسط مجتبی فتوحی  |  پيام هاي ديگران ()

 

!دوباره رفتن

گوش جان سپرده ام به نوای کاروان بنان!
این لحظه ها برایم لحظه های تلخی است...باز هم زود دیر شد.باز هم رفتن و ندانستن بازگشت،سرباختن می طلبیدم و حال که دروازه ها را بسته می بینم ، طاقتم میکاهد!
خدایا صبر و توکل عطا فرما تا بر مشکلات فائق آیم و سختی ها را درنوردم و در طوفان متلاطمی که گرفتارم هرگز تسلیم نشوم!
خدا؟!

٢ مهر ۱۳٩٠  توسط مجتبی فتوحی  |  پيام هاي ديگران ()

 

!...شاید به خواب شیرین فرهاد رفته باشد

ای وای بر اسیــری کز یاد رفته باشــد

در دام مـانده باشـد صیـاد رفتـه باشـد

آه از دمــی که تــنها با داغ او چو لاله

درخون نشسته باشم چون باد رفته باشد

آواز تـیشــه امشــب از بیستـون نــیامـد

شاید به خواب شیرین فرهاد رفته باشد

خونش به تیـغ حســرت یارب حلال بادا

صیدی که از کمندت آزاد رفتـه باشــد

از آه درد نــاکـی سـازم خـبـر دلـت را

 وقتی که کوه صبرم بر بـاد رفته باشـد

رحــم از بر اسیری کـز گرد دام زلفـت

 با صد امـیدواری نـاشـاد رفتــه باشـــد

شـادم که از رقـیبـان دامن کشـان گذشتـی

گو مشت خاک ما هم بر باد رفته باشـد

پرشور از حزین است امروز کوه و صحرا

مجنون گذشتـه باشـد فرهـاد رفتـه باشـد

 

پ.ن:تو خود قصه ی مفصل بخوان از این مفصل...!

(دوباره میرم محل خدمتم-پاسگاه راهور میدان حافظ کرج و تا هفته بعد نمیدونم چه روزی خداحافظ)

۱٧ شهریور ۱۳٩٠  توسط مجتبی فتوحی  |  پيام هاي ديگران ()

 

!نیازمند دعام

بدجور گرفتار مشکلاتی شدم که برام درست کردن...شما رو به خدا برای حل مشکلم دعا کنید!

۱ امرداد ۱۳٩٠  توسط مجتبی فتوحی  |  پيام هاي ديگران ()

 

!شهید نامدار

مامان انگار دست بردار نیست

می داند که نمی آیی

اما باز سر شب که می شود

در را باز می کند و نگاهی به سر کوچه می اندازد...

٢٧ تیر ۱۳٩٠  توسط مجتبی فتوحی  |  پيام هاي ديگران ()

 

!فرشته هایی که فراموششان کرده ایم

تقدیم به بنیاد جانبازان و امور ایثارگران...
یادی از فرشته هایی که یادمان و یادشان رفته است  ، که بودند ،  چه کردند ، چه می کنند...
====

وقتی به کوچه "سرو " رسیدیم، آسمان هنوز آفتابی بود و گرمای تابستان دیگر به شکوه‌مان انداخته بود اما در دل نشاطی احساس می‌کردیم. نشاط از این بابت که به دیدار عزیزانی می‌رویم که قلبمان را تسخیر کرده‌اند و مهربانی‌شان تمامی ندارد.

گلبرگی روی در ورودی منزل چسبانده و روی آن نوشته بود: «لطفاً زنگ نزنید، در بزنید، مهران‌راد».

وارد منزل شدیم؛ متعجب از این همه آرامش؛ از این همه گذشت؛ چیدمان منزلی نقلی که گل‌ها و شکوفه‌های زیادی در گوشه گوشه‌اش می‌درخشید.

آری به دیدار جانباز دوران دفاع مقدس «ابراهیم مهران‌راد» رفتیم اما دیدن ایثارگری همسر وی این دیدار را تحت الشعاع قرار داد؛ ایثارگری در این خانه از این جهت که اگر مشکلاتشان را بر شاخه‌های سرو تحمیل کنند، سرو در برابر آن خم می‌شود اما آنها مقاوم‌تر از سرو ایستاده‌اند و این مقاومت ستودنی است.


بعد از پذیرایی صمیمانه، از «شیرین جافر» همسر این جانباز خواستیم که به دیدار صاحب‌خانه برویم، صاحب‌خانه‌ای که 15 سال است طعم غذا را نچشیده، به مهمانی نرفته، تنها تفریحش این است که با شیرین سوار آمبولانس شده و برای ویزیت و معالجه به بیمارستان برود؛ خانم جافر اذن ملاقات داد و وارد اتاق شدیم. مهران‌راد که روزی تاب دیدن یک کودک شهیدشده را در منطقه جنگی نداشت و از دیدنش نفس‌هایش به شماره می‌افتاد، امروز روی تختی بدون تکلم خوابیده است؛ او فقط نظاره‌گر بوده و حتی قادر به انجام ساده‌ترین کارهای شخصی‌اش هم نیست.



مهران‌راد سال 1342 واد ارتش شده بود؛ در روزهای نخست جنگ تحمیلی با مدرک فوق دیپلم رشته پرستاری در بخش بهداری لشکر 81 زرهی اهواز مشغول به فعالیت شد؛ بعد از مجروحیتش نیز دوباره به منطقه بازگشت و به لشکر 58 ذوالفقار و پادگان ابوذر منتقل شد که اثرات موج‌ بمب‌های خوشه‌ای دشمن در گیلان‌غرب و خونریزی سمت راست مخچه وی را از 15 سال گذشته خانه‌نشین کرده است.

* خدایا! شیرین را در جاده ایمان استوار نگه‌دار

در و دیوارهای اتاق این جانباز دوران دفاع مقدس، با برگه‌های کاغذی تزیین شده که شیرین تمام این مطالب را نوشته و روی دیوار چسبانده است؛ روی چند برگ کوچک و بزرگ نوشته شده بود «یک لحظه دلم خواست صدایت بکنم؛ گردش به حریم باصفایت بکنم؛ آشوب دلم به من چنین فرمان داد؛ در سجده بیفتم و دعایت بکنم»، «خدایا! شیرین را در جاده ایمان استوار نگه دار!»، «هرچه دلم خواست نه آن می‌شود؛ هرچه خدا خواست همان می‌شود».

در گوشه‌ای از اتاق داروهای این جانباز از جمله سرنگ بزرگی به چشم می‌خورد که به نوعی ظرف غذای ابراهیم است؛ در معده این جانباز دوران دفاع مقدس دستگاهی به نام «پیگ» کار گذاشته شده است که از این طریق تغذیه می‌شود؛ این زن فداکار در ابتدا مواد مغذی ماهی، گوشت یا مرغ را به همراه سبزیجات و برنج پخته، از صافی عبور می‌دهد سپس این مواد یا داروهایی را که در آب محلول شده است را با سرنگ وارد معده همسرش می‌کند.

کنار این مادر و زن مهربان می‌نشینیم تا از زندگی خود برایمان بگوید و این گونه اظهار می‌دارد: در امیریه تهران بزرگ شدم؛ از سوم ابتدایی چادر و روسری سر می‌کردم؛ چادر سرمه‌ای با گل‌های ریز سفیدرنگ که به خاطر آن حرف‌ها و کنایه‌های زیادی شنیدم به طوری که گاهی مرا با این چادر به عنوان کارگر منزل صدا می‌زدند اما تا امروز بر آن افتخار ‌کردم و خواهم کرد.
ما پنج خواهر بودیم و من دیوانه‌وار پدرم را دوست داشتم؛ او همیشه به من می‌گفت: «شیرین ستون طلایی خانه من است»؛ وقتی در مهر ماه سال 1348 با ابراهیم ازدواج کردم، پدرم به وی گفت: «تو را به شیرین می‌سپارم».

ثمره این زندگی 3 دختر است؛ از جایی که صاحب فرزند پسر نشدیم، همسرم 2 سال بیشتر به جای فرزند ذکوری که نداشتیم، خدمت کرد و در سال 1374 بازنشسته شد.
بعد از نمایان شدن اثرات جانبازی ابراهیم، پدرم همیشه به من می‌گفت: «ابراهیم را راضی نگه دار؛ اگر می‌خواهی به من خدمت کنی، به او خدمت کن!» همین کار را کردم؛ بعد از اینکه پدرم به رحمت خدا رفت فقط در مراسم چهلم وی، به سر مزارش رفتم چرا که با رفتنم بر سر مزار پدرم، ابراهیم در خانه تنها می‌ماند.

* دخترم هیچ‌گاه نمی‌خواست با پدر خداحافظی کند

او از روزهای پرالتهاب جنگ تحمیلی برایمان می‌گوید: قصرشیرین در دست دشمن بود؛ ابراهیم و ابراهیم‌ها نیز برای آزادسازی آنجا به منطقه رفتند؛ او سال 1362 مجروح شد و به محض بهبودی مختصر دوباره به منطقه ‌رفت؛ هر بار که او به جبهه اعزام می‌شد، دخترم مرضیه خود را در گوشه‌ای از اتاق پنهان می‌کرد تا لحظه خداحافظی با پدرش را نبیند.

بنده اشتیاق زیادی برای رفتن ابراهیم به جبهه داشتم بنابراین هرکاری از دستم برمی‌آمد، برایش انجام می‌دادم؛ یادم هست به جای بند پوتین، کش باریکی روی پوتینش قرار دادم تا ابراهیم به راحتی پوتینش را بپوشد و اذیت نشود؛ یک بار هم کلاهش در منطقه سوراخ شده بود و خودم رفتم برای او کلاه تهیه کردم.

او در پادگان ابوذر تکنسین اتاق عمل بود؛ یک بار کودکی ترکش خورده را در بیمارستان معالجه اولیه کرد تا زنده بماند؛ پس از آن می‌خواست آن کودک را به مادرش بدهد تا دست نوازشی بر سر او بکشد ناگهان کودک به شهادت می‌رسد، دیدن چنین صحنه‌ای با شرایطی جسمی و روانی به قدری برای همسرم سخت بود که همان لحظه سکته‌ کرد و حدود 44 روز در بیمارستان قلب 502 ارتش بستری شد.
همسرم در جبهه به قدری مهربان بود که همرزمان و دوستان او می‌گویند: «مهران‌راد وقتی برای مرخصی به تهران می‌آمد، همه می‌گفتند یتیم شدیم تا مهران‌راد از مرخصی برگردد».

وی ادامه می‌دهد: در یکی از شب‌های برفی و زمستانی ابراهیم در منطقه جنگی بود؛ برای پارو کردن پشت‌بام مجبور بودم خودم اقدام کنم؛ وقتی پدر متوجه این موضوع شد گفت: «به من می‌گفتی تا خودم هزینه کارگران را برای پارو کردن برف‌ها می‌دادم». به وی گفتم: «می‌خواستم کمتر دلتنگی کنم به همین خاطر برف‌ها را پارو کردم».

* خنده تلخ من از گریه غم‌انگیزتر است

این روزها هوا گرم است؛ امروز شیرین و ابراهیم از تفریحی که به بیمارستان داشتند، برگشته بودند؛ او خیلی خسته بود اما با این حال برای اینکه حرارت بدن ابراهیم زخم‌هایش را اذیت نکند، آب هندوانه را گرفت و از طریق سرنگ وارد معده همسرش کرد.

دل‌های ما میزبان اشک‌ها و لبخندها در این سفر کوتاه به یک سرزمین آسمانی بود؛ گاهی قطرات اشک از گونه‌های شیرین جاری می‌شد و می‌گفت: «خنده تلخ من از گریه غم‌انگیزتر است؛ کارم از گریه گذشته بدان می‌خندم».
او ادامه می‌دهد: خدا صدام را لعنت کند؛ اینها یادگاری‌های جنگ هستند؛ شب‌های یلدا و عید بچه‌های من دوست دارند به منزل ما بیایند اما به خاطر اینکه سر و صدا و شلوغی پدرشان را اذیت می‌کند، اینجا نمی‌آیند.

دست‌های این همسر جانباز بوی زحمت می‌دهد؛ در حالی که اشک روی گونه‌هایش سوسو می‌کند، خاطره‌ای از شب یلدا را برایمان این‌گونه روایت می‌کند: انار روی میز بود؛ نیمه‌شب یادم ‌افتاد که نکند سردار من، انار را دیده و دلش خواسته باشد؛ از رختخواب دل کندم؛ انار را با دست‌هایم فشار دادم تا آبی از آن چکانده و به او بدهم؛ دیدم او خواب است اما با سرنگ برایش گاواژ کردم تا این محبت به مغزش برسد و به او بگویم که تنهایش نمی‌گذارم؛ گاهی آب میوه و غذاها را بر لب‌های او می‌زنم تا طعم‌ها فراموشش نشود.

* سالهاست عطر غذا در این خانه نپیچیده است

تمام اعضای خانواده‌ همیشه دوست دارند حداقل یک وعده غذا را دور هم بنشینند اما چندین سال است که این زن به تنهایی در گوشه آشپزخانه غذا می‌خورد طوری که حتی صدای چیدن میز غذا به گوش همسرش نرسد؛ او خیلی وقت است که غذای عطردار درست نمی‌کند و می‌گوید: «من چگونه چنین غذایی را بخورم در حالی که ابراهیم‌ام نمی‌تواند از آن بخورد».
ابراهیم یک بار با زبان بی‌زبانی از من نان و پنیر خواست؛ نان و پنیر و چایی را میکس کردم و برایش آوردم تا وارد معده‌اش کنم؛ او از این موضوع خیلی ناراحت شد و آن را کنار زد.

* به مونسم افتخار می‌کنم؛ از دیدن دردهایش ذره ذره می‌میرم

این زن ایثارگر هرروز صبح مانند سرباز وظیفه بیدار می‌شود و می‌گوید: «فرمانده! در خدمتم؛ فرمان بده تا سربازت اجرا کند»؛ او می‌گوید: این راه زندگی را که با ابراهیم طی کردیم خیلی ناهمواری داشت اما از این جهت که مونسم یک جانباز است افتخار می‌کنم و گاهی از دیدن دردهای او ذره ذره می‌میرم.

زمان عقد دخترش می‌رسد؛ او به امیر نهاوندی و خرم‌طوسی می‌گوید: پدر بچه‌ها قدرت تکلم ندارد، شما در مراسم عقد حضور پیدا کنید بلکه دل دخترم کمی آرام گیرد.

همسر جانباز مهران‌راد، روحی لطیف و احساس شاعرانه‌ای دارد؛ برای پرنده‌ها و یاکریم‌هایی که پشت پنجره می‌نشینند، دانه می‌پاشد و به آنها می‌گوید: برای شفای تمام مریض‌ها دعا کنید!
او گل‌های شمعدانی را خیلی دوست دارد؛ دستی بر گلبرگ‌ها کشیده و در برابر عظمت پروردگار سر به سجده می‌نهد.
شیرین جافر، خواهر مهربانی است که برادرش نیز دو پایش را در منطقه سومار به اسلام هدیه داده و از این جهت او خود را زینب عصر کامپیوتری می‌داند.

* دیوانه‌وار عاشق حضرت ابوالفضل(ع) هستیم

وی ادامه می‌دهد: دیوانه‌وار عاشق حضرت ابوالفضل(ع) هستیم، همسرم یک بار در کودکی بینایی خود را از دست داده بود مادرش با توسل به حضرت ابوالفضل(ع) شفای او را ‌گرفت؛ بارها اتفاق افتاده که پزشکان برای معالجه او عاجز مانده بودند، دست به دامان حضرت قمر بنی‌هاشم(ع) شدم و ابراهیم حالش خوب شد.

برای استحمام وی گاهی با احاطه شدن ضعف بر من، ممکن بوده که ابراهیم از دستم رها شود؛ متوسل به حضرت امّ‌البنین شدم تا مرا تنها نگذارد؛ همین گونه نیز ‌شد؛ من دست‌های حمایت‌ اولاد پیامبر صلّی الله علیه و آله و سلّم را در زندگی می‌بینم. خداوند همیشه همراه ما بود و حتی یک بار هم زیر بار سختی‌ها نشکسته‌ام.

این همسر جانباز بیان می‌دارد: از مقام معظم رهبری خیلی ممنونم که این گونه با درایت عمل می‌کنند تا چنین نظامی‌های خوبی حافظ مملکت باشند و از نظامیان ممنونم که مانند شمعی دور نقشه عزیز روشن هستند و نمی‌گذارند بیگانگان نگاهی به ایران بیندازند.

او در این دیدار اعیاد شعبانیه را به رهبر معظم انقلاب و سایر جانبازان و پاسداران تبریک گفت؛ وی از امیر پوردستان فرمانده نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی، سرهنگ جعفری مسئول ایثارگران ارتش، امیر سیفی رئیس حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس ارتش، از گروه پزشکان بیمارستان گلستان نیروی دریایی، حجت‌الاسلام نقویان، حمید ماهی‌صفت قدردانی می‌کند.

* آرزو دارم با سرباز ولایت به دیدار رهبر معظم انقلاب بروم

از شیرین جافر خواستیم که آرزویی کند و می‌گوید: آرزو دارم که آقای مهران‌راد را که به من آبرو و عزت داده است، به عنوان سرباز ولایت روی ویلچر بگذارم، جلوی رویم بگیرم و به دیدار رهبر معظم انقلاب برویم.
و آرزوی دیگر او این است که ای‌کاش دوباره بوی پوتین ارتشی در خانه‌اش می‌پیچید؛ و ای‌کاش او یک بار دیگر لباس مقدس ارتش را بر تن می‌کرد.

(نقل از خبرگزاری فارس)

٢٠ تیر ۱۳٩٠  توسط مجتبی فتوحی  |  پيام هاي ديگران ()

 

...وقتی خدا با تو سخن می گوید

به نام خداوند بخشنده بخشایشگر

و در حقیقت در میان هر امتى فرستاده ‏اى برانگیختیم [تا بگوید] خدا را بپرستید و از طاغوت [=فریبگر] بپرهیزید پس از ایشان کسى است که خدا [او را] هدایت کرده و از ایشان کسى است که گمراهى بر او سزاوار است بنابراین در زمین بگردید و ببینید فرجام تکذیب‏ کنندگان چگونه بوده است (36)

اگر [چه] بر هدایت آنان حرص ورزى ولى خدا کسى را که فرو گذاشته است هدایت نمى‏کند و براى ایشان یارى‏کنندگانى نیست (37)

و با سخت‏ترین سوگندهایشان بخدا سوگند یاد کردند که خدا کسى را که مى‏میرد بر نخواهد انگیخت آرى [انجام] این وعده بر او حق است لیکن بیشتر مردم نمى‏دانند (38)

تا [خدا] آنچه را در [مورد] آن اختلاف دارند براى آنان توضیح دهد و تا کسانى که کافر شده‏ اند بدانند که آنها خود دروغ مى‏گفته‏ اند (39)

ما وقتى چیزى را اراده کنیم همین قدر به آن مى‏گوییم باش بى‏درنگ موجود مى‏شود (40)

و کسانى که پس از ستمدیدگى در راه خدا هجرت کرده ‏اند در این دنیا جاى نیکویى به آنان مى‏دهیم و اگر بدانند قطعا پاداش آخرت بزرگتر خواهد بود (41)

همانان که صبر نمودند و بر پروردگارشان توکل مى‏کنند (42)

سوره نحل

====
وقتی از خدا مدد خواستم...خدا بود که این آیات را پیش چشمانم پدیدار کرد و اینگونه بود که خداوند صبر و توکل را سرلوحه ای نوشت برایم تا بمانم در راهی که باید.
حق باشد پشت و پناهم انشاءالله.

۱٦ تیر ۱۳٩٠  توسط مجتبی فتوحی  |  پيام هاي ديگران ()

 

!دلنبشته های یک جا مانده

باز هم از زبان یک جامانده می نویسم...!
جاماندگی...احساسی است که از اعماق وجودم  زبانه می کشد...دردی است عمیق...!
گاهی که می پنداری ، گاه سر باختن به حق نزدیک است و آنگاه که شرایط مهیا شود وقت پر کشیدنت سر می رسد...ولی دور می شود...! این می شود جاماندگی!این می شود من!

۱٥ خرداد ۱۳٩٠  توسط مجتبی فتوحی  |  پيام هاي ديگران ()

 

!از شهادت تا خدمت

همواره می پنداشتم ، شهادت دست یافتنی است ،برای هر آن کس که واقعاً بخواهدش...کجای کارم ایراد داشت نمی دانم...یا شاید هم کمی می دانم!
همیشه از حضرت حق خواستم، دوران خدمت وظیفه ای معمولی نداشته باشم...حال هم معمولی نیست اما نیست آنچه که می خواستم!
اییییییییییییییییییییی....همیشه می خواستم خداوند در دوره ی خدمت ، خدمت و شهادت را توأمان به من عاصی بدهد...
می پنداشتم خداوند نیز خواسته ی من را شنیده است و آن را به ورطه ی عمل می کشاند...
اما خدا شنیده بود و فقط خدمت را در دامنم گذاشت....دیگر خود را یک جامانده تلقی می کنم...!
شهادت را کجا باید جست؟کجاست این نیک مروارید که هرچه می جویمش از من دورتر می شود!
خدایا!مگر خود نگفته ای « ادعونی استجب لکم» خدایا «ادعوک»...«أ تستجیب»؟
===
پ.ن1:وقتی در روز تقسیم اعلام می کردند که هرکس کجا افتاده...دور ترین حالت از چیزی که همیشه می خواستم شد!ولی هنوز چشم امیدم به خداست...

٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٠  توسط مجتبی فتوحی  |  پيام هاي ديگران ()

 

بالاخره تموم شد!

دوره ی آموزشی هم با تمام خوبی ها و بدی ها تمام شد...
امروز جشن پایان دوره بود و روز خیلی خیلی سختی بود
هم باید در مراسم رسمی خطابه را در مقابل چند گردان به صورت انفرادی می خواندم(که انصافاً به قول دوستان هم حماسی و هم عالی اجرا کردم)...هم باید از زندگی 2 ماهه ای که به آن خو کرده بودم خداحافظی می کردم ، برای همیشه!!!
چه می خواستیم و چه نمیخواستیم ظرف مدت تعیین شده باید آسایشگاه و گروهان را تخلیه می کردیم...!آه امان از تو جبر بی انصاف زمانه...
پ.ن1:امیدوارم حال همگیتون خوب باشه...
پ.ن2:خاطراتم رو تک تک در میان مطالب خواهم نوشت تا هم بخندید هم گریه کنید!
پ.ن3:چهارشنبه هفته بعد معلوم میشه که کجا میفتم...برام دعا کنید که خیر ترین جای ممکن بشه!
پ.ن4:الان که دارم این رو می نویسم انقدر خسته ام که حد و حساب نداره واسه همین این مطلب خالی رو فعلا می نویسم تا بعداً یک عکسی چیزی بهش اضافه کنم.

موفق باشید و در پناه حق

۱ اردیبهشت ۱۳٩٠  توسط مجتبی فتوحی  |  پيام هاي ديگران ()

 

!...خدا نگهدار همه تا بعد

وقتی مو های سر و صورتم را می تراشید خود را تمثال عروسی می دیدم که به حجله می رود و سرنوشت برایش تقدیری رقم میزند...

بله از دست به قلم شدن و نوشتن یک متن ادبی که بگذریم می رسیم به اصل مطلب و اون هم خداحافظی من با دوستان عزیزم و یار غاره(برای اطلاع از شخص یار غار می تونید به مطالب قبلی مراجعه کنید)اگر خدا بخواد تا چند ساعت دیگه راه میفتم و میرم به سمت پادگان آموزشی شهید چمران تو کرج تا دوره آموزشی سربازیم رو شروع کنم!
اگر شد خاطراتش رو خواهم نوشت که انشاءالله با توکل به خدا خاطرات خوبی هم خواهد بود.
از همین طریق از همه طلب حلالیت می کنم و برای همه آرزوی موفقیت دارم!
خدانگهدار همه

۱ اسفند ۱۳۸٩  توسط مجتبی فتوحی  |  پيام هاي ديگران ()

 

!...خداحافظ ، سلام

خداحافظ ماه های دشواری های آل الله و اولیاءالله...
خداحافظ ماه های سخت ترین سختی ها و سخت ترین جدایی ها بر رباب و زینب...
خداحافظ داغ های به اوج رسیده...
خدا حافظ اوج های بر سر نیزه...
خداحافظ جگر های پاره پاره به جفا...
خدا حافظ غربت های مسموم...
و سلام بر دل های داغ دار در سبک شدن غم ها به ورود ربیع اول...
  سلام بر دل های حک شده با یادشان...
  سلام بر روح های در هم آمیخته با عشق که بر منبر و مناره های غم و شادی هایشان  گره به آل الله خورده و دست هایی گره را کور و کور تر می کند...

ورود ماه ربیع الاول و سبک شدن بار سنگین ماه صفر و محرم را به همه تبریک می گم
و امیدوارم گرهی که در سطر آخر ذکر شد روز به روز کور و کور تر شود...

آمین

۱٥ بهمن ۱۳۸٩  توسط مجتبی فتوحی  |  پيام هاي ديگران ()

 

!دنیا قفس مؤمن است

داعیه ی ایمان ندارم اما...

فرموده اید«الدنیا سجن المؤمن»...

الحق زیبا زندانی است لیک با جمیع زیبایی ها...خمود و افسرده و به گوشه ای خزیده

ام و چشم به دستی از شما دارم که درِ این نیک قفس را بگشاید تا با تمام قوا به

هوایتان بپرم!

می دانم که شایسته ترم که حبس ابد باشم...اما عطوفت شما بزرگ تر از دل سیاه من

است...!

 

گره به کارم افتاده...شما را به حضرت احدیت قسم برایم دعایی کنید!

٢٧ دی ۱۳۸٩  توسط مجتبی فتوحی  |  پيام هاي ديگران ()

 

...هو الشافی

بعد از یک هفته و خورده ای خوابیدن به دلیل بیماری وحشتناکی که اخیراً شایع شده(که ظاهراً تغلیظ شده ش به من رسیده بود:) ) و با گرفتن 4 تا پنی سیلین و 3 تا آنتی بیوتیک وریدی و 3 تا سرم قندی نمکی و ... خدا رو شکر بهبود پیدا کردم و وبلاگ رو به امید خدا باز آپ خواهم کرد...
انشاءالله!

۱۱ دی ۱۳۸٩  توسط مجتبی فتوحی  |  پيام هاي ديگران ()

 

...پیغام دوست

امشب داشتیم اخبار 20:30 رو به همراه خانواده میدیدیم که رسید به برنامه ای راجع به تیتراژ پایانی سریال مختار نامه...
جدیداً با نزدیک شدن به وقایع کربلا تو این سریال و کشته شدن حضرت مسلم(ع) و طرح سؤالاتی در ذهنم که اگر من هم آن زمان بودم لباس رزم رو به بهانه های مختلف از تنم در می آوردم و می گفتم فردا به جنگ می روم و ... یا مثلاً به شکوه حکومت اسلامی بیش از هرچیز اهمیت می دادم و حق رو به خلیفه می دادم...

 به این سریال و به این موسیقی ، و به خصوص صدای این خانم خیلی حساس شدم...شاید به اندازه ی یک مجلس کامل روضه ائمه اطهار ازم اشک می گیره و ساعت ها شاید همچنان بغض داشته باشم.... به وقایعش و روز و حال خودم فکر می کنم...

در حالی که همه دور هم نشسته بودیم به بهانه ای خودم رو از پای تلویزیون دور کردم و رفتم توی آشپزخانه...بدون اینکه کسی بفهمه از پشت سر خانواده یه خورده به تلویزیون و چهره ی این خانم نگاه کردم...وقتی شروع کرد به توضیح دادن که این آهنگ در واقع نوعی لالایی خوانی از زبان حضرت رباب(ع) برای حضرت علی اصغر(ع) هستش و...چیزی نمونده بود که از حال برم...
اشک از چشمم سرازیر شده بود و در حالی که صدای روضه ی این خانم رو که به شکل لالایی بود می شنیدم به سمت اطاق رفتم...وقتی به اطاق رسیدم دیگه کنترلم رو از دست دادم و زار زار با صدای لالایی علی اصغر(ع) که از تلویزیون می آمد گریه کردم...اشک هایی که بند نمی آمد...

توسلی کردم به حضرت اباعبدالله...

در همین حین بود که دوستی عزیز که مهمون سید الشهدا بود از کربلا تماس گرفت و گفت که الان بین الحرمینم و روبروی حرم حضرت سیدالشهداء...

خشکم زده بود...

بغض راه گلوم رو بسته بود و برای پنهان کردنش راه می رفتم و موضوعات متفرقه رو مطرح می کردم...

تماس یکباره قطع شد...

اعتبار سیمکارت دوستم تمام شد و لازم بود که من باهاش تماس بگیرم...

هرکاری کردم که ارتباط مجدد برقرار کنم...نشد که نشد که نشد....

حال و احوال الانم به یک فیلم درام میمونه که خودم تماشاچیش باشم و  آخرش ناتموم و به عهده تماشاچی...

ارباب آخر این فیلم رو خودت رقم بزن...خود ِ خودت...

پ.ن:این عکس رو که می بینم فقط به یک چیز فکر می کنم...به اتفاقاتی که در فاصله این دو حرم افتاده...

پ.ن2:به ایام محرم نزدیک می شیم...وای که چه حال عجیبی دارم...!

٧ آذر ۱۳۸٩  توسط مجتبی فتوحی  |  پيام هاي ديگران ()

 

!!!خداجان صدایم کن

خدایا...

چنان در دل شکسته ام که تو را می خوانم و فریادت می زنم...

فریاد هایم را می خوانی...؟

فریادت می زنم ... انچنان که به آغوشت در بیفکنی مرا  و آنچنان سخت در آغوشم

کشی...تا گریه های بندگیم را در آغوش گرم و صمیمیت پنهان کنم...

خدایا...

سخت پشیمانم از کرده هایم و می ترسم از طولانی شدن فاصله هامان...

خدایا...

از تو خالی شده ام خودم را از خودت پر بفرما!

آمین....!!!!

(شما هم بگین آمین)

٥ آذر ۱۳۸٩  توسط مجتبی فتوحی  |  پيام هاي ديگران ()

 

...دل من دیر زمانی است که می پندارد

دل من دیر زمانی است که می پندارد :

« دوستی » نیز گلی است ؛

مثل نیلوفر و ناز ،

ساقه ترد ظریفی دارد .

بی گمان سنگدل است آنکه روا می دارد

جان این ساقه نازک را - دانسته- بیازارد !

در زمینی که ضمیر من و توست ،

از نخستین دیدار ،

هر سخن ، هر رفتار ،

دانه هایی است که می افشانیم

برگ و باری است که می رویانیم

آب و خورشید و نسیمش « مهر » است

گر بدانگونه که بایست به بار آید ،

زندگی را به دل‌انگیزترین چهره بیاراید .

آنچنان با تو در آمیزد این روح لطیف ،

که تمنای وجودت همه او باشد و بس .

بی‌نیازت سازد ، از همه چیز و همه کس .

زندگی ، گرمی دل های به هم پیوسته ست

تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست .

در ضمیرت اگر این گل ندمیده است هنوز ،

عطر جان‌پرور عشق

گر به صحرای نهادت نوزیده است هنوز

دانه ها را باید از نو کاشت .

آب و خورشید و نسیمش را از مایه جان

خرج می باید کرد .

رنج می باید برد .

دوست می باید داشت !

با نگاهی که در آن شوق برآرد فریاد

با سلامی که در آن نور ببارد لبخند

دست یکدیگر را

بفشاریم به مهر

جام دل هامان را

مالامال از یاری ، غمخواری

بسپاریم به هم

بسراییم به آواز بلند :

- شادی روی تو  !

ای دیده به دیدار تو شاد

باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست

تازه ، عطر افشان گلباران باد .

شعر از:فریدون مشیری

۸ آبان ۱۳۸٩  توسط مجتبی فتوحی  |  پيام هاي ديگران ()

 

...خورشید اقیانوس آرام

شنبه ٢۴ مهر ماه ١٣٨٩

امشب شب خاصی است...هوا خنکای شب های پاییزی را به خود یافته است...و من می روم تا صدای خورشید اقیانوس آرام را بشنوم...
حتی نمی دانم دوستش دارم یا نه...اما میروم...چون می دانم آن که با صدای خوشید اقیانوس آشناست داعی است...و میدانم که صدایی خوش دارد...پس می روم تا به صدایی که نمی دانم چیست و چگونه....ولی زیباست گوش فرا دهم...
گوش فرا دادم و دوستش داشتم...!

اجرایی بسیار شنیدنی بود...گاهی آنقدر مسحورش می شدم که با حرکات ناخود آگاه کوتاه و تکراری سر و دستم به خود می آمدم و تکانی به خود می دادم...ولی آنقدر مسحور کننده اش می دانستم که به خود خجالتی راه ندهم...واقعاً گاهی مسحورش می شدم...جالب است نه؟...

رهبر کنسرت فرهاد هراتی نام داشت...و گاهی هم استاد عماد اجلال رهبری گروه را به عهده می گرفت...سولیست ویالون هم ساحری بود به نام علی جعفری پویان...و سولیست نی هم شهرام رکوعی

القصه اینکه شبی به یاد ماندنی بود...

چیز هایی در خطوط بالا پنهان است...پنهان بودنش را بیشتر می پسندم...

٢٦ مهر ۱۳۸٩  توسط مجتبی فتوحی  |  پيام هاي ديگران ()

 

...برایت آرزو می کنم

(::::::تقدیم به فرستنده نبشته و یار غارِ غار الرفقا...::::::)

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی

و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد

و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد

و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی

آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد

بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.


برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی

از جمله دوستان بد و ناپایدار

برخی نادوست، و برخی دوستدار

که دست کم یکی در میانشان

بی تردید مورد اعتمادت باشد.


و چون زندگی بدین گونه است

برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی

نه کم و نه زیاد، درست به اندازه

تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد

که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد

تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.


و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی

نه خیلی غیرضروری

تا در لحظات سخت

وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است

همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.


همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی

نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند

چون این کارِ ساده ای است

بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند

و با کاربرد درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.


و امیدوام اگر جوان که هستی

خیلی به تعجیل، رسیده نشوی

و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی

و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی

چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد

و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.


امیدوارم سگی را نوازش کنی

به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی

وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد

چرا که به این طریق

احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.


امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی

هرچند خُرد بوده باشد

و با روئیدنش همراه شوی

تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.


بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی

زیرا در عمل به آن نیازمندی

و برای اینکه سالی یک بار

پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مالِ من است.

فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان ارباب دیگری است!


و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی

و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی

که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان

باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.
 
 
اگر همه ی اینها که گفتم فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم!

ویکتور هوگو

۱۸ مهر ۱۳۸٩  توسط مجتبی فتوحی  |  پيام هاي ديگران ()

 

...سرباز میشوم تا سرببازم

بالاخره بعد از جابجایی دانشگاه و کلی وقت تلف شدن برای صدور نامه معرفی به نظام

وظیفه...

دیروز دانشگاه نامه نظام وظیفه م رو صادر و نامم رو به سازمان نظام وظیفه‌ معرفی کرد.

با معین(دوست و رفیق شفیق) رفتیم و دفترچه مربوطه رو گرفتیم و انشاءالله تا آخر هفته

خواهیم فرستاد...انشاءالله

امیدوارم که سرباز بشم تا واقعاً برای مهدی(عج) سر بازی کنم(آقاجان اگه این صفحه رو

دیدین لطفاً برای این خواسته من دعا کنید و گردش چشمی.)

"می دانم/تو یازده ستاره و خورشید و ماه/در خواب دیده ای/حالا باش!/تا خواب یک ستاره دیگر /تعبیر خواب های تو را /روشن کند/ای کاش...!"
(قیصر امین پور)

 

٦ مهر ۱۳۸٩  توسط مجتبی فتوحی  |  پيام هاي ديگران ()

 

...صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت

شاید بهترین دلنبشته ای که تا به حال دیدم در رابطه با ماه عزیز و دوست داشتنی

رمضان ، دعا(یا به نوعی دلنبشته) امام سجاد(ع) هست که خیلی خیلی تأثیر گزار

 و زیباست...

اگه دوست دارین بخونیدش روی ادامه مطلب کلیک کنید

 

 


ادامه مطلب

۱٩ شهریور ۱۳۸٩  توسط مجتبی فتوحی  |  پيام هاي ديگران ()

 

چرا پول یعنی رفیق ، دوست ، همسایه؟؟؟

روزگار غریبی شده...

واسه پول حرف که چه عرض کنم...دوست ، رفیق ، آدم قابل اعتماد هم فراموش میشه!

امروز یه چشمه ناجورشو دیدم...

روزگار غریبی شده

۳ شهریور ۱۳۸٩  توسط مجتبی فتوحی  |  پيام هاي ديگران ()

 

!تقدیم به یار غار...غار الرفقا

گاهی گمان نمی کنی ولی خوب می شود

گاهی نمی شود که نمی شود که نمی شود

گه جور می شود خود آن بی مقدمه

گه با دو صد مقدمه ناجور می شود

گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است

گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود

 


۱٦ امرداد ۱۳۸٩  توسط مجتبی فتوحی  |  پيام هاي ديگران ()

 

!کهف الرفقا با یک رفیق از رفقا

دوباره رفتم خونه رفقا!

رسیدیم...ماشینو پارک کردم و بعد از 10 15 دقیقه پیاده روی رسیدیم در خونشون

اینکه چرا کل مسیر رو با ماشین نرفتیم قصه ش مفصله...در همین حد بگم که خیلی با

ماشین سخته تا دم خونشون رفتن چون بالای کوهه.

خلاصه رسیدیم اونجا....(برای خوندن باقیش به مطلب قبل مراجعه کنیدلبخند)

منتها ایندفعه با یک رفیق جدید از رفقای کهف الرفقایی رفتم(چه پیچیده شد)!یه مقداری

کم حرف بود...هرچند که(خودمونیم)تیپش کهف الرفقایی نبود ولی کهف الرفقایی بود(به

قول رضا امیرخانی در کتاب افتاب سیستان کهف الرفقایی ها در هیچ چارچوبی نمی

گنجند)...با هم دعا خوندیم هوای گرم داخل خونه رفیقامو تحمل کرد و چیزی

نگفت(شایدم باهام تعارف کرد)...آخ که کاش میشد یه جلسه معارفه دلخواه داشته

باشیم...آخه یه جلسه معارفه دلخواه با رفیقام نشد...چرا؟...چون ملتی بود که ریخته

بودن اون بالا...خونه  و سر رفیقامو شلوغ کرده بودن...شایدم رفقا اینجوری می

خواستن...کسی چه میدونه...جمعه آخر ماه شعبان بود و سفره کرم رفیقای ما

پهن..خلاصه اینکه این رفیق کهف الفرقایی من هم به هر شکلی بود در نهایت با رفیقام

آشنا شد.انشاءالله دوستی دوستم با دوستام تو کهف برقرار بمونه و هروقت یاد کهف

الرفقا افتاد منم یاد کنه و من رو دوست خودش بدونه...!

القصه...بازم براتون هفته توپی آرزو می کنم و همتونو دوست دارم!

تمام

۱٦ امرداد ۱۳۸٩  توسط مجتبی فتوحی  |  پيام هاي ديگران ()

 

!کهف الرفقا

سلام

امشب بعد از مدت ها من و والدین عزیز... رفتیم دیدن 5 نفر از بهترین دوستای من.

رسیدیم...ماشینو پارک کردم و بعد از 10 15 دقیقه پیاده روی رسیدیم در خونشون

اینکه چرا کل مسیر رو با ماشین نرفتیم قصه ش مفصله...در همین حد بگم که خیلی با

ماشین سخته تا دم خونشون رفتن چون بالای کوهه.

خلاصه رسیدیم اونجا

یه اجازه ی مختصر گرفتیم و وارد حیاط شدیم...یه حیات فوق العاده با صفا با یه ویوی

عالی به تهران...بین خودمون باشه این رفیقام خیلی حرفشون پیش خدا برو داره.

سرشون خیلی شلوغ بود ،همه یه کاری باهاشون داشتن...منم یه کاری باهاشون

داشتم که فعلاً نمیگم...شاید اگر خدا بخواد یه روزی همتون بفهمید که ازشون

چی خواستم...یه حال و هوای خاص و عجیبی دارن...ضربان قلبت هم تو خونشون کم و

دلنشین می شه...واقعاً دلت می خواد تا همیشه پیششون بمونی...آره

خلاصه...گاهی دعا می کنم بقیه کمتر دوست بشن باهاشون...هرچند که

خودخواهانست...ولی فکر می کنم اینطوری خونشون همیشه دنج باقی می

مونه...واسه همینه که هیچ وقت به پیاده روی 10 15 دقیقه ای اونم تو سربالایی

اعتراضی ندارم چون می دونم عاملیه تا اهلش برا دوستی بیان...النهایه یک

ساعتی اونجا پیش رفقا بودیم و بعد اومدیم خونه...آها راستی اینم یه

عکس از خونه رفیقامه:

اگه می خواین ببینید کلیک کنید لطفاً!

انشاالله که هفته خوبی داشته باشین...دوستتون دارم

٩ امرداد ۱۳۸٩  توسط مجتبی فتوحی  |  پيام هاي ديگران ()

 

تولدم مبارک!!!

دیروز ٢١ تیر تولد بود!!!

همه یادم بودن...

حس خاصی داره وقتی کسایی که فکرشم نمیکردی تولدت رو بهت تبریک بگن

دست همتون درد نکنه...!دوستون دارم....زیییییییییییاااااااااااااااااااااااددددددددددددد!!!

 

٢٢ تیر ۱۳۸٩  توسط مجتبی فتوحی  |  پيام هاي ديگران ()

 

 

انگار 100 ساله نخوابیدم...!

خسته شدم...

یه چیزایی داره دور و برم اتفاق می افته...همه بهم به چشم مقصر نگاه می

کنن...میفهمی که چه حس بدیه؟...این حس خستم کرده...کسی بهم توجه نمی کنه...

دلم میخواد زودتر برم خدمت...زودتر زندگیم پردردسر شه...زودتر بیفتم تو هچلی که از

این چاله خلاص شم و بیفتم تو چاه...هرچند خدمت برام این حکم رو نداره و انشاءالله

برام پله ست برای رسیدن به خدا

برام دعا کن...

۱٢ تیر ۱۳۸٩  توسط مجتبی فتوحی  |  پيام هاي ديگران ()

 

یک چند راهی عجیب...

تا 2 یا 3 ماه دیگه قصد دارم برم خدمت سربازی

مسائلی در این چند ماه باقی مونده دارن خودنمایی می کنن که واقعاً مثل روزای آخر

ترم دانشگاه...اوقات پر امتحانی رو برام خلق کردن...!

میشه همین الان که موس زیر دست راستتونه...برام دعا کنید که" بتونم از آزمایش های

خدا سلامت بیرون بیام"

...میشه؟

٢٦ خرداد ۱۳۸٩  توسط مجتبی فتوحی  |  پيام هاي ديگران ()

 

 

 آن جا ) هم چیزی در انتظار من نیست
آن جا هم ... ای سرگردانی جاودان
چیزی در انتظار من نیست
مرا هم چنان در خود بفشار
مرا هم چنان در خود بفشار ...

ای گریز پایان ناپذیر
هم چنان دست‌های جوینده را
از فراز اقیانوس اضطراب‌ها صید کن
و هم چنان چشمان مغروق را به درون صدف‌ها بران ...

این افسانه
( افسانه جزیره گمشده )
امواج اقیانوس بی‌آرام را به سوی خود می‌کشد
دیدگان سپید جسدها
به سوی او می‌گردند
و آن ساحل کوهستانی را
( که افسانه یک واقعیت است )
پرستش می‌کنند ...

ای سرگردانی جاودان
هرگز مباد آن که مرا ترک کنی
زیرا که تو
و شکنجه‌هایت
و راستی‌های رنج آورت
و لذت‌هایت
تنها گذرگاهی است که مرا به جزیره گمشده
( به آن افسانه واقعیت‌ها )
رهبری خواهد کرد

بگذار همه بدانند که من
ترا، ای سرگردانی بی‌انتها،
زیبائی‌های درد آورت را
با همه دلهره‌هایشان، می‌پرستم
و از طپش اضطراب‌هایت
جزیره گمشده‌ام را
( آن افسانه واقعیت‌ها را )
می‌جویم
بگذار همه بشنوند ... بگذار همه بدانند ...

هوشنگ ایرانی

٢۱ فروردین ۱۳۸٩  توسط مجتبی فتوحی  |  پيام هاي ديگران ()

 

شب صبر آزما...

در این شب نا موزون و پردرد درد بر دردم می افزایند...


چهره ی برادری که تو را جوگیر می داند و متهم به 1000 چیزت می کند

و 1 سؤال نمی پرسد...

عجب شب صبر آزمایی است...گاه سر ریز می کند کاسه صبرم...

۸ فروردین ۱۳۸٩  توسط مجتبی فتوحی  |  پيام هاي ديگران ()

 

چشمان من و انتظار...!

آسمان غرق خیال است کجایی آقا؟

اولین جمعه سال است کجایی آقا؟

یک نفس عاشق اگر بود زمین میفهمید

عاشقی بی تو محال است کجایی آقا؟

دل سرگشته ی من آیا فردا چشمانت به دیدارش باز می شود.. همین چشم ها...که دیشب به هر کس و نا کس دوختی و انتظارت می رود تا که فردا همین چشم ها به دیدار دلدار گشوده شود...شاید خدا بهتر میداند که چه وقت باید دیدار دلدار نصیبمان کند...آیا وقت آن نرسیده است که فضیل وار آیه ی« آیا وقت آن نرسیده است که دلهای مؤمنان در برابر یاد خدا و آن چه از حق نازل شده است خاشع گردد؟ »را به دل بنشانیم و ظهورش را به انتظار بهتری بنشینیم؟

==
پ.ن:طراحی ابتدای متن از مسافر کربلا به آدرس زیر است

 http://www.islamicwallpers.blogspot.com 

٦ فروردین ۱۳۸٩  توسط مجتبی فتوحی  |  پيام هاي ديگران ()

 

 



اینجا قدمگاه و میعادگاه دست و ذهن یک جامانده است...!
mojtaba.fotouhi@gmail.com

 

دلنبشته(۳٧)
خون نبشته(۱٤)
دفاع مقدس(٧)
نبشته(٥)
طرح های من(قرآن)(۱)

 

...آخه دست خودش نیست
...روز عید بود
...
...کشتی پهلو گرفته ای به نام
...هر کس به طریقی
...ماه دوازدهم
...سند جاماندگی یک سرباز جامانده
...هیچ کس نبود
...برخیز فدای سرت انگار نه انگار
...داغی که باز هم تازه می شود

 

اردیبهشت ٩۱
اسفند ٩٠
دی ٩٠
آذر ٩٠
آبان ٩٠
مهر ٩٠
شهریور ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
امرداد ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩

 

مجتبی فتوحی

 

یار غار
یادگاری از یک شهید
نبشته های یه منتظر
نامه هایی برای پدر شهیدم عبدالعباس مشکوری
میخ فندرسکی
مهر حق
من تنها نبودم
کتاب من
خودم ، خودت ، خدا...!
خط مرزی
انگشتر
اطلاعات بسیار مفید IT + دانلود سریال مختارنامه
!دفتر تمرین

 

RSS 2.0