﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>دلنبشته های دست و ذهن من</title>
    <description>delnebeshteh's description</description>
    <link>http://delnebeshteh.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>مجتبی فتوحی</managingEditor>
    <lastBuildDate>Sat, 05 May 2012 21:07:32 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>...آخه دست خودش نیست</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;بهش گفتم: چرا هر بار وایمیسی و از شوهرت کتک میخوری؟&lt;br /&gt; گفت: اگر خودمو نندازم جلو، شروع می&amp;zwnj;کنه خودش رو می&amp;zwnj;زنه،&lt;br /&gt; اونقدر می&amp;zwnj;زنه تا داغون شه،آخه موجیه دست خودش نیست ... !&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;img src="http://fotouhi.persiangig.com/image/Weblog/Asab-Ravan.jpg" alt="" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://delnebeshteh.persianblog.ir/post/78</link>
      <author>مجتبی فتوحی</author>
      <comments>http://delnebeshteh.persianblog.ir/comments/270931/9390900/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-270931.post-9390900</guid>
      <pubDate>Sat, 05 May 2012 21:07:32 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>...روز عید بود</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;چهارشنبه 24 اسفند 1390&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;منطقه عمومی سردشت&amp;nbsp; / نقطه صفر مرزی &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;شش ماه از عملیات پیروزمندانه نیروی زمینی سپاه که منجر به پاکسازی منطقه شمال غرب کشور از ضدانقلاب و مزدوران شد می گذرد و ارتفاعات جاسوسان از مناطقی است که حراست از آن به&amp;nbsp;بچه های قم&amp;nbsp;واگذار شده است و بچه های گردان تکاورقم مسئول آن هستند. و برای آن که دل به دریا زده و کاسه سر خویش را به خدا عاریت داده، کویر خشک و تف دیده قم را با قله های پوشیده از برف تفاوتی نیست که همه جا محضر خداست.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;نزدیک ترین روستا به ارتفاع،روستای است که برف سنگین امکان تردد با ماشین را نمی دهد و اگر کاری باشد، بچه ها باید با ساعت ها پیاده روی در برف، خود را به آن برسانند. بیشتر رزمندگان در دامنه ارتفاع مستقر هستند و تعدادی بر قله، که به نوبت عوض می شوند. چهارشنبه ستونی از نفرات از پایین ارتفاع برای سرکشی راهی قله می شوند. هنوز نوبت تعویض نیروها نبود و قرار بود فقط سری بزنند و برگردنند. در راه گفتند حالا که این مسیر دشوار را طی می کنیم، نیروها را هم جابه جا کنیم تا چند روز دیگر نخواهیم باز همین راه پرفراز و نشیب را طی کنیم. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;می دانم باورش برایتان سخت است. برای من هم سخت بود. هر موقع به آن فکر می کنم، یاد فیلم های سینمایی می افتم. همان فیلم هایی که کوهنوردان راهی فتح اورست هستند و گرفتار طوفان و کولاک می شوند، اما این یک فیلم سینمایی نیست. فرمانده گردان می گوید: &amp;laquo;برف چنان سنگین است که بلدوزر مدفون شد و با مین یاب پیدایش کردیم! و تویوتا را حتی با مین یاب هم نتوانستیم پیدا کنیم! هر کس باور نمی کند، بیاید و ببیند که بلدوزر هنوز هم توی برف گیر کرده است.&amp;raquo;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;به قله که رسیدند، قرار بود حسین صباغیان و جواد دوست محمدی بمانند. روح الله شکارچی گفت من می مانم. سعید غلامی شهروز هم گفت:من هم می مانم. سعید در اصفهان مشغول یک دوره آموزشی بود و چند روز قبل دلش هوای بچه ها را کرده بود و با ماشین خودش راه افتاده بود و آمده بود منطقه. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;چهار نفری آمدند پیش&amp;nbsp;اسنجرانی و گفتند سلیمانی هم بماند.&amp;nbsp;او گفت :سلیمانی آشپزی می کند و پایین لازمش داریم. بچه ها اصرار کردند. خودش هم دلش به ماندن بود. فرمانده راضی شد. محمد هم ماند. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;یک روز مانده به تحویل سال / قله &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;روی ارتفاع، با سازه های بتونی سه سنگر با فاصله احداث شده است. در یک سنگر، پنج تکاور مستقر هستند و در دو سنگر دیگر سربازان. سرما چنان است که فقط کسانی که مسئول نگهبانی هستند از سنگرها بیرون می آیند و بقیه در کل طول روز در سنگرها می مانند. شکل سنگرها طوری است که مستقیم به بیرون راه ندارد و داخلشان کاملاً تاریک است. در سنگر ظلمات مطلق است و بیرون سپیدی مطلق و دیگر هیچ. فقط هر روز، چند ساعت موتور برق را روشن می کنند تا بتوانند باطری وسایل ارتباطی و چراغ قوه هایشان را شارژ کنند.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;حسین صباغیان ماجرای آن شب را این گونه روایت می کند: فقط روز اولی که روی ارتفاع مستقر شدیم اوضاع جوی خوب بود. از روز دوم، لحظه به لحظه شرایط سخت تر می شد. برف می بارید اما مشکل اصلی طوفان شدیدی بود که می وزید و برف ها را جابجا می کرد. کولاک بود. آن قدر سرما وحشتناک بود که سعی می کردیم کمترین مقدار غذا را مصرف کنیم تا کمتر نیاز به دستشویی داشته باشیم. آن شب یک کنسرو خورشت قیمه را پنج نفری خوردیم تا فقط ضعف نکنیم. دما دست کم 35 درجه زیر صفر بود. شرایط جوی طوری بود که حتی اگر دستور تخلیه ارتفاع هم می رسید، امکانش وجود نداشت. ارتباطمان با مقر برقرار بود و مشکل ارتباطی نداشتیم. حتی می توانستیم با موبایل هم حرف بزنیم.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;شنبه، از ساعت هفت تا 9 شب روح الله شکارچی پاسبخش بود. نگهبانی اش که تمام شد، آمد توی سنگر. سرش بشدت درد گرفته بود و حالش خوب نبود. خیلی خسته بود. دراز کشید و خوابید.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;پاسبخش بعدی جواد بود. ساعت 11 بود که آمد و گفت: امشب خیلی اوضاع بد است و باید کاری کنیم. قرار شد بروند سربازها را جمع کنند و همه در یک سنگر مستقر شوند و چند نفر هم بیرون مراقب باشند که برف دهانه سنگر را نپوشاند.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;ساعت از 12 نیمه شب گذشته بود که به سختی از سنگر خارج شدم. برف داخل راهرو ورودی را هم پر کرده بود. وضعیت عجیبی بود. با آنکه ارتفاع سنگرها چیزی حدود دو و نیم متر است اما آن قدر برف بود که سنگرها قابل شناسایی نبودند و زیر برف مدفون شده بودند. نمی توانستم سنگر سربازها را پیدا کنم. صدا زدم و از بچه ها کمک خواستم. سعید آمد بیرون. گفتم سریع دهانه سنگر را باز کن که خطرناک است. سعید یک ساعتی با برف ها دست و پنجه نرم کرد و دهانه را باز کرد. دست و پایش یخ زده بود. حالش خیلی بد بود. رفت داخل سنگر.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;جواد آمد بیرون. همه تلاشمان این بود که دهانه سنگر بسته نشود. من رفتم و سنگر سربازها را پیدا کردم و آنها را آوردم بیرون. دو تا از سربازها رفتند کمک جواد و من با چند سرباز رفتم سراغ سنگر بعدی سربازها. دو ساعت تلاش کردیم تا آنها را پیدا کردیم و از سنگر بیرون آوردیم و در واقع نجاتشان دادیم. دیر جنبیده بودیم، همه زیر برف مدفون شده بودند. موتور برق از کار افتاده بود. یعنی سوختش تمام شده بود. تانکر سوخت زیر برف مدفون شده بود و هیچ راهی نبود.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;حالا دیگر ساعت حدود سه نیمه شب بود که همگی رفتیم سراغ سنگر خودمان. جواد رمقی نداشت اما هنوز داشت تلاش می کرد. سنگر و دهانه اش در برف گم شده بود. انگار طوفان، برف همه عالم را آورده بود روی آن قله!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;نمی شود آن لحظات را توصیف کرد. دست و پای همه مان دچار یخ زدگی شده بود. لباس های مخصوص تکاوری در کوهستان به بدنمان یخ زده بود و مثل چوب خشک شده بود. حتی کلاهمان! با این حال با بیل افتاده بودیم به جان برف و تلاش می کردیم.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;ساعت پنج و20 دقیقه بود که بالاخره دهانه را پیدا کردیم. برف ها را به سرعت کنار زدم. چشمم به محمد افتاد. توی راهرو روی برف ها افتاده بود. انگار او هم می خواسته راهی به بیرون کند اما نتوانسته بود. چشم هایش سرخ شده بود و ورم شدیدی داشت. علائم حیاتی اش را چک کردم. نبض و تنفس نداشت. شروع کردم به تنفس دهان به دهان و ماساژ قلبی. فایده ای نداشت. محمد شهید شده بود. پیکرش را لای پتو پیچیدم و فرستادم بیرون.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;خودم را رساندم داخل سنگر. روح الله و سعید هر کدام در گوشه ای افتاده بودند. همان کارهایی که برای محمد کردم برای آنها هم انجام دادم اما سرما و کمبود هوا کار خودش را کرده بود ...آنها هم شهید شده بودند... اوضاع غریب و شهادت مظلومانه ای بود. دیگر هوا کمی داشت روشن می شد. حالا شهدا آرام کنار هم خوابیده بودند.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;از مقر درخواست هلی کوپتر کردیم. یکی - دو ساعتی کشید تا هلی کوپتر آمد اما آن قدر طوفان شدید بود که نتوانست ارتفاعش را کم کند، پایگاه را ترک کرد. ظهر بود که دستور تخلیه رسید. سربازها جوان بودند و تجربه چنین شرایط سختی را نداشتند. من و جواد باید روحیه خودمان را حفظ می کردیم و جان آنها را نجات می دادیم. راهی را که در شرایط عادی در کمتر از یک ساعت می رفتیم، چند ساعت طول کشید. بعضی جاها تا کمر در برف فرو می رفتیم. بالاخره رسیدیم مقر. دستکش به دستم یخ زده بود و موقع درآورن، پوست مچم کنده شد. جواد آن قدر یخ زدگی اش شدید بود که دستش را روی آتش گرفت تا گرم شود. دستش حسابی سوخت اما متوجه نشد! الان دستهایش پر از تاول است.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;فردا طوفان کمی فروکش کرد و هلی کوپتر رفت و پیکر بچه ها را منتقل کرد. ما هم پای پیاده راه افتادیم به سمت پایین . این بار بدون محمد و روح الله و سعید. روز عید بود&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;img src="http://fotouhi.persiangig.com/image/Weblog/Shahid-Saeed-Shahrooz.jpg" alt="" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شهید سعید شهروز&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img src="http://fotouhi.persiangig.com/image/Weblog/Shahid-Soleimani.jpg" alt="" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شهید محمد سلیمانی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img src="http://fotouhi.persiangig.com/image/Weblog/SHahid-Shekarchi-3.jpg" alt="" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شهید روح الله شکارچی&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://delnebeshteh.persianblog.ir/post/77</link>
      <author>مجتبی فتوحی</author>
      <comments>http://delnebeshteh.persianblog.ir/comments/270931/9367309/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-270931.post-9367309</guid>
      <pubDate>Tue, 01 May 2012 15:50:56 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>...</title>
      <description>&lt;p&gt;سردشت دلاورانت را به خاطر سپار...&lt;br /&gt;به خاطر سپار مردانی را که دلاوری کردند و به جان خریدند ، جان دادن را در این روزگار معبر های تنگ شهادت!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src="http://fotouhi.persiangig.com/image/Weblog/Shahid_Shekarchi.jpg" alt="" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شهید روح الله شکارچی&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://delnebeshteh.persianblog.ir/post/76</link>
      <author>مجتبی فتوحی</author>
      <comments>http://delnebeshteh.persianblog.ir/comments/270931/9363381/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-270931.post-9363381</guid>
      <pubDate>Mon, 30 Apr 2012 22:00:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>...کشتی پهلو گرفته ای به نام</title>
      <description>&lt;p dir="rtl"&gt;هیچ کس آیا توانسته است غم فاطمه (سلام الله علیها)&amp;nbsp;را در سوگ پدر به تصویر بکشد ، جز ناله های بیت الاحزان فاطمه؟&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;در اندوه جگر سوز علی &amp;ndash; سلام الله علیه &amp;ndash; در مواجهه با فاطمۀ میان در و دیوار و گاهِ شستن صورت نیلی و بازوی کبود فاطمه ، هیچ هنرمند عارفی توانسته است مرثیه بسراید آنچنانکه از عمق رنج آدمی در چروک های پیشانی علی خبر دهد ،&amp;nbsp;و وسعت غمهای خلقت را در پهنای اشک علی بشناسد و بشناساند جز با اشک پنهانی علی؟&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;هیچ کس را یارای آن بوده است که آلام محض زینب را به هنگام دیدار سر برادر بر بام نیزه ها بیان کند ، جز خون جاری از سر مبارک زینب؟&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;اگر زینب سلام الله علیها با مشاهده سر برادر ، حسین ، روحی فداه سلامت سر&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;خویش را تاب آورده بود و سر بر ستون کجاوه نکوبیده بود ،&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;...چه کسی عشق را ، درد را و هجران را در آفرینش تفسیر می کرد؟&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;اینها درد هایی است که نویسنده را &amp;ndash; اگر احساس داشته باشد &amp;ndash; خاکستر میکند و قلم&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;را &amp;ndash; اگر به تعداد درختان عالم باشد- می سوزاند و دفتری به پهنای گیتی را آتش&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;می زند.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;سوز اشک های فاطمه ، هنوز پای عارفان را در بیت الاحزان او سست می کند و کمر ابرار را می شکند و آتش به جان اولیاءالله می اندازد.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;معاذالله که رشحۀ هیچ قلمی بتواند با اشک سوزناک علی به هنگام شستن پیکر فاطمه برابری کند.کجاست اسماء؟&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;از او بپرسید ، فرشتگانی که در اشک های آن هنگام علی به تبرک غسل میکردند ، بال و پرشان نسوخت؟&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;آنچه پریشانی تاریخ تشیع ، چروک هایی اینچنین عمیق آفریده ، دردهایی از این دست است.درد هایی که گفتنی نیست ، بیان کردنی نیست ، تصویرکردنی نیست.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;img src="http://fotouhi.persiangig.com/image/Weblog/Hazrate-Zahra.jpg" alt="" width="500" height="200" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;(قسمتی از کتاب کشتی پهلو گرفته-نوشته:سید مهدی شجاعی)&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://delnebeshteh.persianblog.ir/post/75</link>
      <author>مجتبی فتوحی</author>
      <comments>http://delnebeshteh.persianblog.ir/comments/270931/9330803/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-270931.post-9330803</guid>
      <pubDate>Tue, 24 Apr 2012 21:19:56 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>...هر کس به طریقی</title>
      <description>&lt;p&gt;هرکس به طریقی دل ما می شکند&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; بیگانه جدا ، دوست جدا می شکند&lt;br /&gt;بیگانه اگر می شکند عیبی نیست&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; از دوست بپرسید چرا می شکند&lt;br /&gt;مرد با غیرت معنا می شود...&lt;br /&gt;اگر غیرتی نباشد ، مردی هم نیست...پس وطن ، ناموس ، عشق هم نیست...و یا اگر هست دیگر خود ِ خودش نیست...&lt;br /&gt;بانوی مقاومت و جهاد که با لبه ی تیز رو سری ات خون هر چشم چران ِ تجدد زده ی تو خالی را می ریزی...!با تو ام...با منی؟&lt;br /&gt;امشب باز هم نبودنت را پناه می برم به کهف تنهایی...باز هم من و کهف و من و کهف و ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src="http://fotouhi.persiangig.com/image/Weblog/Kahf-Ghorbat.jpg" alt="" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خدایا دست دلم را بگیر...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://delnebeshteh.persianblog.ir/post/73</link>
      <author>مجتبی فتوحی</author>
      <comments>http://delnebeshteh.persianblog.ir/comments/270931/9118912/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-270931.post-9118912</guid>
      <pubDate>Wed, 14 Mar 2012 21:26:53 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>...ماه دوازدهم</title>
      <description>&lt;p&gt;خوشا به حال سالی که گذشت و ماه دوازدهمش را دید...&lt;br /&gt;مبادا که عمر به سر برم و ماه دوازدهمم را ندیده باشم...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src="http://fotouhi.persiangig.com/image/Weblog/Esfand-90.jpg" alt="" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://delnebeshteh.persianblog.ir/post/72</link>
      <author>مجتبی فتوحی</author>
      <comments>http://delnebeshteh.persianblog.ir/comments/270931/9058475/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-270931.post-9058475</guid>
      <pubDate>Mon, 05 Mar 2012 07:39:31 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>...سند جاماندگی یک سرباز جامانده</title>
      <description>&lt;p&gt;سخت است که متاعی به نام جان را به بازار عشق بازی ببری و ...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دلت می شکند...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;باران اشک می بارد و فریاد می زنی ، ارزان می دهم...حراج است حراج!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;باز هم دلت می شکند...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;جا مانده ای برادر...جا مانده ای...باور کن...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src="http://fotouhi.persiangig.com/image/Weblog/Karte-jamandegi.jpg" alt="" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://delnebeshteh.persianblog.ir/post/71</link>
      <author>مجتبی فتوحی</author>
      <comments>http://delnebeshteh.persianblog.ir/comments/270931/8759075/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-270931.post-8759075</guid>
      <pubDate>Wed, 18 Jan 2012 22:27:31 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>...هیچ کس نبود</title>
      <description>&lt;p&gt;مردی که می رفت&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و زنی پشت سرش داد می زد:&lt;br /&gt;آرامتر برو پسر زهرا!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ظهر بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یکی بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; و هیچ کس نبود...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حسین...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فی امان الله...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;img src="http://fotouhi.persiangig.com/image/Weblog/Ashoura-KhodaHafez.jpg" alt="" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://delnebeshteh.persianblog.ir/post/70</link>
      <author>مجتبی فتوحی</author>
      <comments>http://delnebeshteh.persianblog.ir/comments/270931/8512819/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-270931.post-8512819</guid>
      <pubDate>Mon, 12 Dec 2011 07:39:41 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>...برخیز فدای سرت انگار نه انگار</title>
      <description>&lt;p&gt;ای چشم تو بیمار،گرفتار،گرفتار&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; برخیز چه پیش آمده اینبار علمدار؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گیریم که دست و علم و مشک بیفتد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; برخیز فدای سرت انگار نه انگار&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img src="http://fotouhi.persiangig.com/image/Weblog/Moharram-90.jpg" alt="" width="500" height="200" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://delnebeshteh.persianblog.ir/post/69</link>
      <author>مجتبی فتوحی</author>
      <comments>http://delnebeshteh.persianblog.ir/comments/270931/8470850/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-270931.post-8470850</guid>
      <pubDate>Mon, 05 Dec 2011 06:04:31 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>...داغی که باز هم تازه می شود</title>
      <description>&lt;p style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,geneva,sans-serif;"&gt;فرود آیید یاران وعده گاه داور است اینجا&lt;br /&gt; بهارستان سرخ لاله های پرپر است اینجا&lt;br /&gt; چه غم گر از منا و وادی مشعر سفر کردی&lt;br /&gt; خدا داند که بهتر از منا و مشعر است اینجا&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,geneva,sans-serif;"&gt;زیارتگاه کل انبیاء تا با من محشر&lt;br /&gt; مزار قتلگاه عاشقان بی سر است اینجا&lt;br /&gt; فرود آیید ای یاران در این صحرا که می بینم&lt;br /&gt; ز بانگ العطش غوغای روز محشر است اینجا&lt;br /&gt; فرات ، از چار جانب موج زن اما خدا داند&lt;br /&gt; جواب العطش شمشیر و تیر و خنجر است اینجا&lt;br /&gt; رباب از اشک و خون دل دو چشم خویش دریا کن&lt;br /&gt; که آب تیر زهر آلوده شیر اصغر است اینجا&lt;br /&gt; به گل باران چه حاجت دشت و صحرا را که می بینم&lt;br /&gt; زمینش لاله گون از خون سرخ اکبر است اینجا&lt;br /&gt; مبادا نام آب آرید ای طفلان معصومم&lt;br /&gt; که سقّای حرم خود از شما تشنه تر است اینجا&lt;br /&gt; عَلَم افتاده، من تنها و اطرافم پر از دشمن&lt;br /&gt; سر و دست علمدارم جدا از پیکر است اینجا&lt;br /&gt; برادر با تن عریان به موج خون و می بینم&lt;br /&gt; که کعب نیزه عرض تسلیت بر خواهر است اینجا&lt;br /&gt; سزد که دعوت کنم در کربلا پیوسته میثم را&lt;br /&gt; که او را شور و حال و اشک و سوز دیگر است اینجا&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: 14px;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,geneva,sans-serif;"&gt;حاج غلامرضا سازگار (میثم)&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;(عکسی که روش کار کردم هم از طراحی های دوست عزیز و هنرمندم امیرحسین طهرانی ست و آدرس کنونی سایتش هم http://shiawallpapers.ir)&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;"&gt;&lt;img src="http://fotouhi.persiangig.com/image/Weblog/Delam%20Tange%20Agha.jpg" alt="" width="500" height="200" /&gt;&lt;span style="font-size: 14px;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,geneva,sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://delnebeshteh.persianblog.ir/post/68</link>
      <author>مجتبی فتوحی</author>
      <comments>http://delnebeshteh.persianblog.ir/comments/270931/8423334/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-270931.post-8423334</guid>
      <pubDate>Sun, 27 Nov 2011 19:42:36 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
