دلنبشته های دست و ذهن من

چهارشنبه 24 اسفند 1390
منطقه عمومی سردشت  / نقطه صفر مرزی
شش ماه از عملیات پیروزمندانه نیروی زمینی سپاه که منجر به پاکسازی منطقه شمال غرب کشور از ضدانقلاب و مزدوران شد می گذرد و ارتفاعات جاسوسان از مناطقی است که حراست از آن به بچه های قم واگذار شده است و بچه های گردان تکاورقم مسئول آن هستند. و برای آن که دل به دریا زده و کاسه سر خویش را به خدا عاریت داده، کویر خشک و تف دیده قم را با قله های پوشیده از برف تفاوتی نیست که همه جا محضر خداست.
نزدیک ترین روستا به ارتفاع،روستای است که برف سنگین امکان تردد با ماشین را نمی دهد و اگر کاری باشد، بچه ها باید با ساعت ها پیاده روی در برف، خود را به آن برسانند. بیشتر رزمندگان در دامنه ارتفاع مستقر هستند و تعدادی بر قله، که به نوبت عوض می شوند. چهارشنبه ستونی از نفرات از پایین ارتفاع برای سرکشی راهی قله می شوند. هنوز نوبت تعویض نیروها نبود و قرار بود فقط سری بزنند و برگردنند. در راه گفتند حالا که این مسیر دشوار را طی می کنیم، نیروها را هم جابه جا کنیم تا چند روز دیگر نخواهیم باز همین راه پرفراز و نشیب را طی کنیم.
می دانم باورش برایتان سخت است. برای من هم سخت بود. هر موقع به آن فکر می کنم، یاد فیلم های سینمایی می افتم. همان فیلم هایی که کوهنوردان راهی فتح اورست هستند و گرفتار طوفان و کولاک می شوند، اما این یک فیلم سینمایی نیست. فرمانده گردان می گوید: «برف چنان سنگین است که بلدوزر مدفون شد و با مین یاب پیدایش کردیم! و تویوتا را حتی با مین یاب هم نتوانستیم پیدا کنیم! هر کس باور نمی کند، بیاید و ببیند که بلدوزر هنوز هم توی برف گیر کرده است.»
به قله که رسیدند، قرار بود حسین صباغیان و جواد دوست محمدی بمانند. روح الله شکارچی گفت من می مانم. سعید غلامی شهروز هم گفت:من هم می مانم. سعید در اصفهان مشغول یک دوره آموزشی بود و چند روز قبل دلش هوای بچه ها را کرده بود و با ماشین خودش راه افتاده بود و آمده بود منطقه.
چهار نفری آمدند پیش اسنجرانی و گفتند سلیمانی هم بماند. او گفت :سلیمانی آشپزی می کند و پایین لازمش داریم. بچه ها اصرار کردند. خودش هم دلش به ماندن بود. فرمانده راضی شد. محمد هم ماند.
یک روز مانده به تحویل سال / قله
روی ارتفاع، با سازه های بتونی سه سنگر با فاصله احداث شده است. در یک سنگر، پنج تکاور مستقر هستند و در دو سنگر دیگر سربازان. سرما چنان است که فقط کسانی که مسئول نگهبانی هستند از سنگرها بیرون می آیند و بقیه در کل طول روز در سنگرها می مانند. شکل سنگرها طوری است که مستقیم به بیرون راه ندارد و داخلشان کاملاً تاریک است. در سنگر ظلمات مطلق است و بیرون سپیدی مطلق و دیگر هیچ. فقط هر روز، چند ساعت موتور برق را روشن می کنند تا بتوانند باطری وسایل ارتباطی و چراغ قوه هایشان را شارژ کنند.
حسین صباغیان ماجرای آن شب را این گونه روایت می کند: فقط روز اولی که روی ارتفاع مستقر شدیم اوضاع جوی خوب بود. از روز دوم، لحظه به لحظه شرایط سخت تر می شد. برف می بارید اما مشکل اصلی طوفان شدیدی بود که می وزید و برف ها را جابجا می کرد. کولاک بود. آن قدر سرما وحشتناک بود که سعی می کردیم کمترین مقدار غذا را مصرف کنیم تا کمتر نیاز به دستشویی داشته باشیم. آن شب یک کنسرو خورشت قیمه را پنج نفری خوردیم تا فقط ضعف نکنیم. دما دست کم 35 درجه زیر صفر بود. شرایط جوی طوری بود که حتی اگر دستور تخلیه ارتفاع هم می رسید، امکانش وجود نداشت. ارتباطمان با مقر برقرار بود و مشکل ارتباطی نداشتیم. حتی می توانستیم با موبایل هم حرف بزنیم.
شنبه، از ساعت هفت تا 9 شب روح الله شکارچی پاسبخش بود. نگهبانی اش که تمام شد، آمد توی سنگر. سرش بشدت درد گرفته بود و حالش خوب نبود. خیلی خسته بود. دراز کشید و خوابید.
پاسبخش بعدی جواد بود. ساعت 11 بود که آمد و گفت: امشب خیلی اوضاع بد است و باید کاری کنیم. قرار شد بروند سربازها را جمع کنند و همه در یک سنگر مستقر شوند و چند نفر هم بیرون مراقب باشند که برف دهانه سنگر را نپوشاند.
ساعت از 12 نیمه شب گذشته بود که به سختی از سنگر خارج شدم. برف داخل راهرو ورودی را هم پر کرده بود. وضعیت عجیبی بود. با آنکه ارتفاع سنگرها چیزی حدود دو و نیم متر است اما آن قدر برف بود که سنگرها قابل شناسایی نبودند و زیر برف مدفون شده بودند. نمی توانستم سنگر سربازها را پیدا کنم. صدا زدم و از بچه ها کمک خواستم. سعید آمد بیرون. گفتم سریع دهانه سنگر را باز کن که خطرناک است. سعید یک ساعتی با برف ها دست و پنجه نرم کرد و دهانه را باز کرد. دست و پایش یخ زده بود. حالش خیلی بد بود. رفت داخل سنگر.
جواد آمد بیرون. همه تلاشمان این بود که دهانه سنگر بسته نشود. من رفتم و سنگر سربازها را پیدا کردم و آنها را آوردم بیرون. دو تا از سربازها رفتند کمک جواد و من با چند سرباز رفتم سراغ سنگر بعدی سربازها. دو ساعت تلاش کردیم تا آنها را پیدا کردیم و از سنگر بیرون آوردیم و در واقع نجاتشان دادیم. دیر جنبیده بودیم، همه زیر برف مدفون شده بودند. موتور برق از کار افتاده بود. یعنی سوختش تمام شده بود. تانکر سوخت زیر برف مدفون شده بود و هیچ راهی نبود.
حالا دیگر ساعت حدود سه نیمه شب بود که همگی رفتیم سراغ سنگر خودمان. جواد رمقی نداشت اما هنوز داشت تلاش می کرد. سنگر و دهانه اش در برف گم شده بود. انگار طوفان، برف همه عالم را آورده بود روی آن قله!
نمی شود آن لحظات را توصیف کرد. دست و پای همه مان دچار یخ زدگی شده بود. لباس های مخصوص تکاوری در کوهستان به بدنمان یخ زده بود و مثل چوب خشک شده بود. حتی کلاهمان! با این حال با بیل افتاده بودیم به جان برف و تلاش می کردیم.
ساعت پنج و20 دقیقه بود که بالاخره دهانه را پیدا کردیم. برف ها را به سرعت کنار زدم. چشمم به محمد افتاد. توی راهرو روی برف ها افتاده بود. انگار او هم می خواسته راهی به بیرون کند اما نتوانسته بود. چشم هایش سرخ شده بود و ورم شدیدی داشت. علائم حیاتی اش را چک کردم. نبض و تنفس نداشت. شروع کردم به تنفس دهان به دهان و ماساژ قلبی. فایده ای نداشت. محمد شهید شده بود. پیکرش را لای پتو پیچیدم و فرستادم بیرون.
خودم را رساندم داخل سنگر. روح الله و سعید هر کدام در گوشه ای افتاده بودند. همان کارهایی که برای محمد کردم برای آنها هم انجام دادم اما سرما و کمبود هوا کار خودش را کرده بود ...آنها هم شهید شده بودند... اوضاع غریب و شهادت مظلومانه ای بود. دیگر هوا کمی داشت روشن می شد. حالا شهدا آرام کنار هم خوابیده بودند.
از مقر درخواست هلی کوپتر کردیم. یکی - دو ساعتی کشید تا هلی کوپتر آمد اما آن قدر طوفان شدید بود که نتوانست ارتفاعش را کم کند، پایگاه را ترک کرد. ظهر بود که دستور تخلیه رسید. سربازها جوان بودند و تجربه چنین شرایط سختی را نداشتند. من و جواد باید روحیه خودمان را حفظ می کردیم و جان آنها را نجات می دادیم. راهی را که در شرایط عادی در کمتر از یک ساعت می رفتیم، چند ساعت طول کشید. بعضی جاها تا کمر در برف فرو می رفتیم. بالاخره رسیدیم مقر. دستکش به دستم یخ زده بود و موقع درآورن، پوست مچم کنده شد. جواد آن قدر یخ زدگی اش شدید بود که دستش را روی آتش گرفت تا گرم شود. دستش حسابی سوخت اما متوجه نشد! الان دستهایش پر از تاول است.
فردا طوفان کمی فروکش کرد و هلی کوپتر رفت و پیکر بچه ها را منتقل کرد. ما هم پای پیاده راه افتادیم به سمت پایین . این بار بدون محمد و روح الله و سعید. روز عید بود

شهید سعید شهروز

شهید محمد سلیمانی

شهید روح الله شکارچی

نوشته شده در ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ توسط مجتبی فتوحی نظرات ()


Design By : Pichak