دلنبشته های دست و ذهن من

سخت است که متاعی به نام جان را به بازار عشق بازی ببری و ...

دلت می شکند...

باران اشک می بارد و فریاد می زنی ، ارزان می دهم...حراج است حراج!

باز هم دلت می شکند...

جا مانده ای برادر...جا مانده ای...باور کن...

نوشته شده در ٢٩ دی ۱۳٩٠ساعت ۱:٥٧ ‎ق.ظ توسط مجتبی فتوحی نظرات ()


Design By : Pichak