دلنبشته های دست و ذهن من

دوره ی آموزشی هم با تمام خوبی ها و بدی ها تمام شد...
امروز جشن پایان دوره بود و روز خیلی خیلی سختی بود
هم باید در مراسم رسمی خطابه را در مقابل چند گردان به صورت انفرادی می خواندم(که انصافاً به قول دوستان هم حماسی و هم عالی اجرا کردم)...هم باید از زندگی 2 ماهه ای که به آن خو کرده بودم خداحافظی می کردم ، برای همیشه!!!
چه می خواستیم و چه نمیخواستیم ظرف مدت تعیین شده باید آسایشگاه و گروهان را تخلیه می کردیم...!آه امان از تو جبر بی انصاف زمانه...
پ.ن1:امیدوارم حال همگیتون خوب باشه...
پ.ن2:خاطراتم رو تک تک در میان مطالب خواهم نوشت تا هم بخندید هم گریه کنید!
پ.ن3:چهارشنبه هفته بعد معلوم میشه که کجا میفتم...برام دعا کنید که خیر ترین جای ممکن بشه!
پ.ن4:الان که دارم این رو می نویسم انقدر خسته ام که حد و حساب نداره واسه همین این مطلب خالی رو فعلا می نویسم تا بعداً یک عکسی چیزی بهش اضافه کنم.

موفق باشید و در پناه حق

نوشته شده در ۱ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ توسط مجتبی فتوحی نظرات ()


Design By : Pichak