دلنبشته های دست و ذهن من

دوباره رفتم خونه رفقا!

رسیدیم...ماشینو پارک کردم و بعد از 10 15 دقیقه پیاده روی رسیدیم در خونشون

اینکه چرا کل مسیر رو با ماشین نرفتیم قصه ش مفصله...در همین حد بگم که خیلی با

ماشین سخته تا دم خونشون رفتن چون بالای کوهه.

خلاصه رسیدیم اونجا....(برای خوندن باقیش به مطلب قبل مراجعه کنیدلبخند)

منتها ایندفعه با یک رفیق جدید از رفقای کهف الرفقایی رفتم(چه پیچیده شد)!یه مقداری

کم حرف بود...هرچند که(خودمونیم)تیپش کهف الرفقایی نبود ولی کهف الرفقایی بود(به

قول رضا امیرخانی در کتاب افتاب سیستان کهف الرفقایی ها در هیچ چارچوبی نمی

گنجند)...با هم دعا خوندیم هوای گرم داخل خونه رفیقامو تحمل کرد و چیزی

نگفت(شایدم باهام تعارف کرد)...آخ که کاش میشد یه جلسه معارفه دلخواه داشته

باشیم...آخه یه جلسه معارفه دلخواه با رفیقام نشد...چرا؟...چون ملتی بود که ریخته

بودن اون بالا...خونه  و سر رفیقامو شلوغ کرده بودن...شایدم رفقا اینجوری می

خواستن...کسی چه میدونه...جمعه آخر ماه شعبان بود و سفره کرم رفیقای ما

پهن..خلاصه اینکه این رفیق کهف الفرقایی من هم به هر شکلی بود در نهایت با رفیقام

آشنا شد.انشاءالله دوستی دوستم با دوستام تو کهف برقرار بمونه و هروقت یاد کهف

الرفقا افتاد منم یاد کنه و من رو دوست خودش بدونه...!

القصه...بازم براتون هفته توپی آرزو می کنم و همتونو دوست دارم!

تمام

نوشته شده در ۱٦ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ توسط مجتبی فتوحی نظرات ()


Design By : Pichak