دلنبشته های دست و ذهن من

انگار 100 ساله نخوابیدم...!

خسته شدم...

یه چیزایی داره دور و برم اتفاق می افته...همه بهم به چشم مقصر نگاه می

کنن...میفهمی که چه حس بدیه؟...این حس خستم کرده...کسی بهم توجه نمی کنه...

دلم میخواد زودتر برم خدمت...زودتر زندگیم پردردسر شه...زودتر بیفتم تو هچلی که از

این چاله خلاص شم و بیفتم تو چاه...هرچند خدمت برام این حکم رو نداره و انشاءالله

برام پله ست برای رسیدن به خدا

برام دعا کن...

نوشته شده در ۱٢ تیر ۱۳۸٩ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ توسط مجتبی فتوحی نظرات ()


Design By : Pichak