دلنبشته های دست و ذهن من

این نامه رو لیلا فقط بخونه

فقط میخوام که حالمو بدونه

کلاغا اطراف منو گرفتن ، از دور مزرعه هنوز نرفتن

لیــــلا ، دارن نقل و نبات میپاشن

تا عشق و خون دوباره همصدا شن

لیلا چقد دلم واست تنگ شده ، نیستی ببینی که سرت جنگ شده

نیستی ولی همیشه همصدایی

لیلای من دریای من ، کجایی

 

این نامه رو تنها باید بخونه

ببخش اگه پاره و غرق خونه

این نامه ی آخرمه عزیزم ، تولد دخترمه عزیزم

براش یه هدیه ی کوچیک خریدم

دلم میخواست الان اونو میدیدم

لیلا به دخترم بگو که بابش

رفتش که اون راحت بخوابه چشماش

رفتش که اون یه وقت دلش نلرزه

نپــره از خواب خوشش یه لحظه

لیـــــــلا…

لیـــــــلا…

اگه یه روز این نامه رو بخونی

دلم میخواد از ته دل بدونی

الان دیگه به آرزو رسیدم ، باور نمی کنی خدا رو دیدم

(برداشت از تصویر آزاد....برداشت خودم : تصویر سرباز حزب الله در آزاد سازی شهر مسیحی نشین معلولا)

نوشته شده در ٢۸ فروردین ۱۳٩۳ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ توسط مجتبی فتوحی نظرات ()

نماز عشق را خواندم به پشت درب این خانه
. . ولی من سـجـده خـود را مـیان کـوچه ها کردم
. . . چـنــان آثـار ســیـلـی بـر رخ زردم بـه جـا مـانـده
. . . . که حتی روی خود مخفـی ز چشم مـرتضـی کردم
. . . . . من از سویی علی را می کشیدم دشمن از سویی
. . . . . . غـــلاف تــیــغ بـاعــث شــد کـه دامــانـش رهـا کـردم


نوشته شده در ۱٤ فروردین ۱۳٩۳ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ توسط مجتبی فتوحی نظرات ()


Design By : Pichak