دلنبشته های دست و ذهن من

کوفه یکپارچه، ضجه و صیحه می‌شود. گویی زلزله‌ای ناگهان، همه هستی همه را بر باد داده است.

آتشفشانی که از اعماق دلت، شروع به فوران کرده، مهار شدنی نیست.

شقشقه‌ای است انگار به سان شقشقیه پدر که تا تاریخ را به آتش نکشد فرو نمی‌نشیند.

نه شیون و ضجه‌های مردم، از زن و مرد و پیر و جوان، و نه چشمهای به خون نشسته دژخیمان و نه نگاههای تهدیدآمیز سربازان، هیچ کدام نمی‌تواند تو را از اوج خشم و خطاب و عتاب و توبیخ و محاکمه خلق پایین بیاورد. اما... اما یک چیز هست که می‌تواند و آن اشارات پنهانی چشم سجاد است، و آن نگاههای شکیب جوی امام زمان توست.

و تو جان و دل به فرمان این اشارات می‌سپاری، سکوت می‌کنی و آرام می‌گیری. اما گریه و ضجه و غلغله، لحظه به لحظه شدیدتر می‌شود آنچنانکه بیم اعتراض و عصیان و قیام می‌رود.

نگرانی و اضطراب در وجود مأموران و دژخیمان، بدل به استیصال می‌شود و نگاهها، دستها و گامهایشان را بی هدف به هر سو می‌کشاند.

راهی باید جست که آتش کلام تو، کوفه را مشتعل نکند و بنیان حکومت را به مخاطره نیفکند.

تنها راه، کوچاندن هر چه زودتر کاروان به سمت دارالاماره است.

سربازان و دژخیمان، مردم را از کاروان جدا می‌کنند و با هر چه در دست دارند، از نیزه و شمشیر تا شلاق و تازیانه، کاروان را به سمت دارالاماره پیش می‌رانند. ازدحام جمعیت، عبور کاروان را مشکل می‌کند، چند مأموری که پیش روی کاروان قرار گرفته اند، ناگهان تازیانه‌ها را می‌کشند و دور سر می‌چرخانند تا سریعتر راه را باز کنند و کاروان را به دارالاماره برسانند. گردش ناگهانی تازیانه‌ها مردم را وحشتزده عقب می‌کشد و بر روی هم می‌اندازد. اما راه کاروان باز می‌شود.

شترها به اشاره مأموران به حرکت درمی آیند و علمها و پرچمها و نیزه‌های حامل سرها دوباره افراشته می‌شوند.

و تو... ناگهان چشمت به چهره چون ماه برادر می‌افتد که بر فراز نیزه، طلوع... نه... غروب کرده است. خون سر، پیشانی و محاسن سپیدش را پوشانده است و موهای سرخ فامش در تبانی میان تکانهای نیزه و نسیم، به دست باد افتاده است.

تو سرت سلامت باشد و سر معشوقت حسین، شکافته و خون آغشته؟!

این در قاموس عشق نمی‌گنجد. این را دل دریایی تو بر نمی‌تابد. این با دعوی دوست داشتن منافات دارد، این با اصول محبت، سر سازگاری ندارد.

آری... اما... آرامتر زینب! تو را به خدا آرامتر.

اینسان که تو بی خویش، سر بر کجاوه می‌کوبی، ستونهای عرش به لرزه می‌افتد. تو را به خدا کمی آرامتر. رسالت کاروانی به سنگینی پیام حسین بر دوش توست.

نگاه کن! خون را نگاه کن که چگونه از لابه لای موهایت می‌گذرد، چگونه از زیر مقنعه ات عبور می‌کند و چگونه از ستون کجاوه فرو می‌چکد!

مرثیه‌ای که به همراه اشک، بی اختیار از درونت می‌جوشد و بر زبانت جاری می‌شود، آتشی تازه در خرمن نیم سوخته کاروان می‌اندازد.

"یاهلالا لما استتم کمالا ما توهمت یاشقیق فؤ ادی   غاله خسفه فابدی غروبا کان هذا مقدرا مکتوبا"

ای هلال! ای ماه نو! که درست به هنگامه بدر و کمال، چهره‌اش را خسوف گرفت و درچار غروب شد.

هرگز گمان نمی‌بردم ای پاره دلم که این باشد سرنوشت مقدر مکتوب...

"برگرفته از کتاب آفتاب در حجاب نوشته ی سید مهدی شجاعی"

===

امروز...

روز رهایی زینب است و وصال محبوب...
یا زینب ، بانوی معرفت و صبر ، ای مادر مصائب و سختی ها روز رهایی و وصال من کی می رسد؟

نوشته شده در ٢۸ خرداد ۱۳٩٠ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ توسط مجتبی فتوحی نظرات ()

باز هم از زبان یک جامانده می نویسم...!
جاماندگی...احساسی است که از اعماق وجودم  زبانه می کشد...دردی است عمیق...!
گاهی که می پنداری ، گاه سر باختن به حق نزدیک است و آنگاه که شرایط مهیا شود وقت پر کشیدنت سر می رسد...ولی دور می شود...! این می شود جاماندگی!این می شود من!

نوشته شده در ۱٥ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ توسط مجتبی فتوحی نظرات ()


Design By : Pichak