دلنبشته های دست و ذهن من

حال و هوایم حال و هوای کسی است که از داغ دل بر اعمال و رفتارش هیچ سیطره ای ندارد و گاه زخمه ای بر وجود خود می زند باشد که از این داغ کمی فارغ شود....

حال می فهمم فلسفه ی گریه و سینه زنی و ... را!

داغی بر دل دارم از نینوا و از این داغ است که ، چشمانم ، سینه زنی ، و زنجیر را به مدد می طلبم..!

یا حسین مددی!

نوشته شده در ٢٥ آذر ۱۳۸٩ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ توسط مجتبی فتوحی نظرات ()

چه بگویم...؟
جه می توانم بگویم از لحظه ای که صبر و استقامت زینب(س) را با دیدن عروج کرده شیر فرزندانش ، دیدی...؟آنگاه که حتی به اشک چشمانش هم رخصت آزار امام زمانش را نداد...!
صدای ترک های دلت را فلک می شنید و برای عشق استقامت می کردی...مولای مظلوم من!

چه بگویم...؟
چه می توانم بگویم از لحظه ای که تنها یادگار برادر و تازه دامادِ «شهادت احلی من عسل مسلکت» ، از تو اجازه ی جهاد می خواهد؟

چه بگویم...؟
چه می توانم بگویم از لحظه ای که با آستین اشک های چشمانت را به راه بازگشت از پیکر مظلوم حیدرکربلا پاک می کردی؟


چه بگویم...؟
چه می توانم بگویم از لجظه ای که معرفت کامل به تو...به بالای تل زینبیه می رود و شاهد نوای هل من ناصر و تنهاییت می شود و یاری نمی یابد...و کودکی که عمه دستش را محکم گرفته است اما تاب نمی آورد و...

دست...شمشیر...خون...و باز هم چشمان تو...!

و تو آخرین زخم بر دلت را هم می بینی و ...!

چه بگویم...؟
وقتی حتی نمی توانم بفهمم چه کشیده ای...؟چه رسد به آنکه به رشته ی تحریر کشم...!

فقط می خواهم خون گریه کنم!!!خون!

راستی آیا
کودکان کربلا
تکلیفشان تنها
دائماً تکرار مشق ِ آب ! آب !
مشق ِ بابا آب بود ؟‌
(قیصر امین پور)
 

نوشته شده در ۱٧ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ توسط مجتبی فتوحی نظرات ()

امشب داشتیم اخبار 20:30 رو به همراه خانواده میدیدیم که رسید به برنامه ای راجع به تیتراژ پایانی سریال مختار نامه...
جدیداً با نزدیک شدن به وقایع کربلا تو این سریال و کشته شدن حضرت مسلم(ع) و طرح سؤالاتی در ذهنم که اگر من هم آن زمان بودم لباس رزم رو به بهانه های مختلف از تنم در می آوردم و می گفتم فردا به جنگ می روم و ... یا مثلاً به شکوه حکومت اسلامی بیش از هرچیز اهمیت می دادم و حق رو به خلیفه می دادم...

 به این سریال و به این موسیقی ، و به خصوص صدای این خانم خیلی حساس شدم...شاید به اندازه ی یک مجلس کامل روضه ائمه اطهار ازم اشک می گیره و ساعت ها شاید همچنان بغض داشته باشم.... به وقایعش و روز و حال خودم فکر می کنم...

در حالی که همه دور هم نشسته بودیم به بهانه ای خودم رو از پای تلویزیون دور کردم و رفتم توی آشپزخانه...بدون اینکه کسی بفهمه از پشت سر خانواده یه خورده به تلویزیون و چهره ی این خانم نگاه کردم...وقتی شروع کرد به توضیح دادن که این آهنگ در واقع نوعی لالایی خوانی از زبان حضرت رباب(ع) برای حضرت علی اصغر(ع) هستش و...چیزی نمونده بود که از حال برم...
اشک از چشمم سرازیر شده بود و در حالی که صدای روضه ی این خانم رو که به شکل لالایی بود می شنیدم به سمت اطاق رفتم...وقتی به اطاق رسیدم دیگه کنترلم رو از دست دادم و زار زار با صدای لالایی علی اصغر(ع) که از تلویزیون می آمد گریه کردم...اشک هایی که بند نمی آمد...

توسلی کردم به حضرت اباعبدالله...

در همین حین بود که دوستی عزیز که مهمون سید الشهدا بود از کربلا تماس گرفت و گفت که الان بین الحرمینم و روبروی حرم حضرت سیدالشهداء...

خشکم زده بود...

بغض راه گلوم رو بسته بود و برای پنهان کردنش راه می رفتم و موضوعات متفرقه رو مطرح می کردم...

تماس یکباره قطع شد...

اعتبار سیمکارت دوستم تمام شد و لازم بود که من باهاش تماس بگیرم...

هرکاری کردم که ارتباط مجدد برقرار کنم...نشد که نشد که نشد....

حال و احوال الانم به یک فیلم درام میمونه که خودم تماشاچیش باشم و  آخرش ناتموم و به عهده تماشاچی...

ارباب آخر این فیلم رو خودت رقم بزن...خود ِ خودت...

پ.ن:این عکس رو که می بینم فقط به یک چیز فکر می کنم...به اتفاقاتی که در فاصله این دو حرم افتاده...

پ.ن2:به ایام محرم نزدیک می شیم...وای که چه حال عجیبی دارم...!

نوشته شده در ٧ آذر ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ توسط مجتبی فتوحی نظرات ()

خدایا...

چنان در دل شکسته ام که تو را می خوانم و فریادت می زنم...

فریاد هایم را می خوانی...؟

فریادت می زنم ... انچنان که به آغوشت در بیفکنی مرا  و آنچنان سخت در آغوشم

کشی...تا گریه های بندگیم را در آغوش گرم و صمیمیت پنهان کنم...

خدایا...

سخت پشیمانم از کرده هایم و می ترسم از طولانی شدن فاصله هامان...

خدایا...

از تو خالی شده ام خودم را از خودت پر بفرما!

آمین....!!!!

(شما هم بگین آمین)

نوشته شده در ٥ آذر ۱۳۸٩ساعت ٢:٢۸ ‎ق.ظ توسط مجتبی فتوحی نظرات ()


Design By : Pichak