دلنبشته های دست و ذهن من

گاهی گمان نمی کنی ولی خوب می شود

گاهی نمی شود که نمی شود که نمی شود

گه جور می شود خود آن بی مقدمه

گه با دو صد مقدمه ناجور می شود

گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است

گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود

 


نوشته شده در ۱٦ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ توسط مجتبی فتوحی نظرات ()

دوباره رفتم خونه رفقا!

رسیدیم...ماشینو پارک کردم و بعد از 10 15 دقیقه پیاده روی رسیدیم در خونشون

اینکه چرا کل مسیر رو با ماشین نرفتیم قصه ش مفصله...در همین حد بگم که خیلی با

ماشین سخته تا دم خونشون رفتن چون بالای کوهه.

خلاصه رسیدیم اونجا....(برای خوندن باقیش به مطلب قبل مراجعه کنیدلبخند)

منتها ایندفعه با یک رفیق جدید از رفقای کهف الرفقایی رفتم(چه پیچیده شد)!یه مقداری

کم حرف بود...هرچند که(خودمونیم)تیپش کهف الرفقایی نبود ولی کهف الرفقایی بود(به

قول رضا امیرخانی در کتاب افتاب سیستان کهف الرفقایی ها در هیچ چارچوبی نمی

گنجند)...با هم دعا خوندیم هوای گرم داخل خونه رفیقامو تحمل کرد و چیزی

نگفت(شایدم باهام تعارف کرد)...آخ که کاش میشد یه جلسه معارفه دلخواه داشته

باشیم...آخه یه جلسه معارفه دلخواه با رفیقام نشد...چرا؟...چون ملتی بود که ریخته

بودن اون بالا...خونه  و سر رفیقامو شلوغ کرده بودن...شایدم رفقا اینجوری می

خواستن...کسی چه میدونه...جمعه آخر ماه شعبان بود و سفره کرم رفیقای ما

پهن..خلاصه اینکه این رفیق کهف الفرقایی من هم به هر شکلی بود در نهایت با رفیقام

آشنا شد.انشاءالله دوستی دوستم با دوستام تو کهف برقرار بمونه و هروقت یاد کهف

الرفقا افتاد منم یاد کنه و من رو دوست خودش بدونه...!

القصه...بازم براتون هفته توپی آرزو می کنم و همتونو دوست دارم!

تمام

نوشته شده در ۱٦ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ توسط مجتبی فتوحی نظرات ()

سلام

امشب بعد از مدت ها من و والدین عزیز... رفتیم دیدن 5 نفر از بهترین دوستای من.

رسیدیم...ماشینو پارک کردم و بعد از 10 15 دقیقه پیاده روی رسیدیم در خونشون

اینکه چرا کل مسیر رو با ماشین نرفتیم قصه ش مفصله...در همین حد بگم که خیلی با

ماشین سخته تا دم خونشون رفتن چون بالای کوهه.

خلاصه رسیدیم اونجا

یه اجازه ی مختصر گرفتیم و وارد حیاط شدیم...یه حیات فوق العاده با صفا با یه ویوی

عالی به تهران...بین خودمون باشه این رفیقام خیلی حرفشون پیش خدا برو داره.

سرشون خیلی شلوغ بود ،همه یه کاری باهاشون داشتن...منم یه کاری باهاشون

داشتم که فعلاً نمیگم...شاید اگر خدا بخواد یه روزی همتون بفهمید که ازشون

چی خواستم...یه حال و هوای خاص و عجیبی دارن...ضربان قلبت هم تو خونشون کم و

دلنشین می شه...واقعاً دلت می خواد تا همیشه پیششون بمونی...آره

خلاصه...گاهی دعا می کنم بقیه کمتر دوست بشن باهاشون...هرچند که

خودخواهانست...ولی فکر می کنم اینطوری خونشون همیشه دنج باقی می

مونه...واسه همینه که هیچ وقت به پیاده روی 10 15 دقیقه ای اونم تو سربالایی

اعتراضی ندارم چون می دونم عاملیه تا اهلش برا دوستی بیان...النهایه یک

ساعتی اونجا پیش رفقا بودیم و بعد اومدیم خونه...آها راستی اینم یه

عکس از خونه رفیقامه:

اگه می خواین ببینید کلیک کنید لطفاً!

انشاالله که هفته خوبی داشته باشین...دوستتون دارم

نوشته شده در ٩ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ توسط مجتبی فتوحی نظرات ()

یه چند وقتیه دارم میرم سر کار و مجدداً بعد از یه مدت سرکار موندن ، کارمو دوباره

شروع کردم...آخه با کلی کار و سر کار گذاشتن کارفرما کار فارغ التحصیلیمو انجام دادم

(با ١ترم مرخصی و نیم ترم سرکار موندن)این کار هم تا برنامه خدمت یا ارشدم ردیف

شه و برم دنبال کار سرنوشت ادامه داره...حس خاصیه که بدونی موقتاً یه جایی هستی

و بعد قراره بری...احساس می کنی که حتی وقتی سر کاری....سرکاری...قبول نداری

که به غیر از بعضیا عمریه تو این دنیا سرکاریم؟

 

نوشته شده در ٤ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ توسط مجتبی فتوحی نظرات ()


Design By : Pichak