دلنبشته های دست و ذهن من

این نامه رو لیلا فقط بخونه

فقط میخوام که حالمو بدونه

کلاغا اطراف منو گرفتن ، از دور مزرعه هنوز نرفتن

لیــــلا ، دارن نقل و نبات میپاشن

تا عشق و خون دوباره همصدا شن

لیلا چقد دلم واست تنگ شده ، نیستی ببینی که سرت جنگ شده

نیستی ولی همیشه همصدایی

لیلای من دریای من ، کجایی

 

این نامه رو تنها باید بخونه

ببخش اگه پاره و غرق خونه

این نامه ی آخرمه عزیزم ، تولد دخترمه عزیزم

براش یه هدیه ی کوچیک خریدم

دلم میخواست الان اونو میدیدم

لیلا به دخترم بگو که بابش

رفتش که اون راحت بخوابه چشماش

رفتش که اون یه وقت دلش نلرزه

نپــره از خواب خوشش یه لحظه

لیـــــــلا…

لیـــــــلا…

اگه یه روز این نامه رو بخونی

دلم میخواد از ته دل بدونی

الان دیگه به آرزو رسیدم ، باور نمی کنی خدا رو دیدم

(برداشت از تصویر آزاد....برداشت خودم : تصویر سرباز حزب الله در آزاد سازی شهر مسیحی نشین معلولا)

نوشته شده در ٢۸ فروردین ۱۳٩۳ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ توسط مجتبی فتوحی نظرات ()

نماز عشق را خواندم به پشت درب این خانه
. . ولی من سـجـده خـود را مـیان کـوچه ها کردم
. . . چـنــان آثـار ســیـلـی بـر رخ زردم بـه جـا مـانـده
. . . . که حتی روی خود مخفـی ز چشم مـرتضـی کردم
. . . . . من از سویی علی را می کشیدم دشمن از سویی
. . . . . . غـــلاف تــیــغ بـاعــث شــد کـه دامــانـش رهـا کـردم


نوشته شده در ۱٤ فروردین ۱۳٩۳ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ توسط مجتبی فتوحی نظرات ()

به یاد قبر مخفی ات چو ابر گریه می کنم

گاه که می روم سر مزار ناشناس ها

(کاظم بهمنی)

لبخند مادرت زهرا(س) مبارکت...خسته نباشی پلوان!

نوشته شده در ٢٥ فروردین ۱۳٩٢ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ توسط مجتبی فتوحی نظرات ()

خنده که می کنی دلم می لرزد...

دلم که می لرزد خنده می کنی...

چرخ های ویلچر هی چرخ می خورد... هی چرخ می خورد...هی چرخ می خورد...

تا تو بدانی چقدر از چرخ روزگار عقب مانده ای...

تا اینکه شهید خاک شوی...چقدر به مادرت سخت گذشت...

 

پله های بنیاد شهید با پاهای مادرت غریبه نیستند...

 

نوشته شده در ٥ بهمن ۱۳٩۱ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ توسط مجتبی فتوحی نظرات ()

راه می رود
سرفه می کند

پلک می زند
سرفه می کند...

تکیه می دهد
سرفه می کند

سرفه می کند
سرفه می کند
سرفه می کند
ایستاده مرده است

لحظه‌ای...

هزار بار
...

تکه‌...تکه...


او...


شهید می شود
...............

نوشته شده در ٢٧ آذر ۱۳٩۱ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ توسط مجتبی فتوحی نظرات ()

خدا صدای خودش را شنید از دهنت
دوید داخل گودال و دید از دهنت....

تلفظ لغت یا غیاث مشکل بود
به گریه نیزه ای بیرون کشید از دهنت


به سمت پهلوی تان راه تیغ ها کج شد
همین که نام مدینه پرید از دهنت

تو تشنه و جگر نیزه ها خنک می شد!
نسیم باغ فدک می وزید از دهنت

خدا برای بهشت خودش،شقایق را
غروب روز دهم آفرید از دهنت


وحید قاسمی


نوشته شده در ٥ آذر ۱۳٩۱ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ توسط مجتبی فتوحی نظرات ()

اصلا حسین جنس غمش فرق می‌کند

این راه عشق، پیچ و خمش فرق می‌کند!

اینجا گدا همیشه طلبکار می‌شود

اینجا که آمدی کرمش فرق می‌کند!

شاعر شدم برای سرودن برایشان

این خانواده محتشمش فرق می‌کند!

صد مرده زنده می‌شود از ذکر یا حسین

عیسای خانواده دمش فرق می‌کند!

از نوع ویژگی دعا زیر قبه‌اش

معلوم می‌شود حرمش فرق می‌کند!

تنها نه اینکه جنس غمش، جنس ماتمش

حتی سیاهی علمش فرق می‌کند!

با پای نیزه روی زمین راه می‌رود

خورشید کاروان قدمش فرق می‌کند!

من از "حسینُ منّی" پیغمبر خدا

فهمیده‌ام حسین همه‌اش فرق می‌کند!

علی زمانیان


نوشته شده در ٢٥ آبان ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ توسط مجتبی فتوحی نظرات ()

در و دیوار خانه می‌دیدند، آتشی را که شعله ور می‌شد
آتشی را که آه در پی آه ،زاده ی سینه ی پدر می‌شد زیر کپسولهای اکسیژن ،
سرفه می‌کرد...سرفه می کرد...سرفه می کرد...
زندگی در تو روزها همچنان ورق می‌خورد باز زخم تو تازه‌تر می‌شد...

روی یک تخت چوبی بدحال، چشمهایی که گودتر می‌رفت
اشکهایی که حلقه می‌بستند، قرصهایی که بی‌اثر می‌شد
و تو با افتخار می‌گفتی: «عشق تنها امید انسان است ...»
همه ی روزها...همه ی شبهایت... در همین واژه مختصر میشد
صبح یک روز سرد پاییزی آخرین سرفه در فضا پیچید
آخرین برگ از درخت افتاد ...
پدر درد کشیده ام آماده ی سفر می شد ....

نوشته شده در ٦ آبان ۱۳٩۱ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ توسط مجتبی فتوحی نظرات ()

چشم های هردو به هم خیره مانده بود.سالهاست یکی تبخیر می شود و یکی می بارد.

دریا ....... آسمان ... !

امروز تمام دریا تبخیر شد و آسمانی ماند همیشه ابری...
و پدری که دیگر شیمیایی نیست و مادری که سکوتی سرشار از ناگفته ها را با خود به همراه دارد ...



نوشته شده در ۱۸ مهر ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ توسط مجتبی فتوحی نظرات ()

موشک کاغذی بلند شد و پدرم را به اشتباه انداخت
پدرم داد زد: هواپیما... بمب روی قرارگاه انداخت
پدر از روی صندلی افتاد، پا شد و گفت: "یاعلی"... افتاد
سقف با بمب اولی افتاد او به بالاسرش نگاه انداخت
تانک از روی صندلی رد شد شیشه‌ی عینکم ترک برداشت

یک نفر اسلحه به دستم داد طرفم چفیه و کلاه انداخت
خاکریز از اتاق خواب گذشت و من و او سینه‌خیز می‌رفتیم
او به جز عکس خانوادگی‌اش هر چه برداشت بین راه انداخت...
به خودم تا که آمدم دیدم پدرم روی دست‌هایم بود
یک نفر دوربین به دست آمد آخرین عکس را سیاه انداخت
موشک آرام روی تخت افتاد زنی از بین چند دست لباس
یونیفرم پلنگی او را روی ایوان جلوی ماه انداخت
 
نوشته شده در ٢ مهر ۱۳٩۱ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ توسط مجتبی فتوحی نظرات ()

سحر بود و غم و درد
سحر بود و صدای نفس خسته ی یک مرد
که آرام در آن کوچه به روی لب خود زمزمه می کرد
غریب و تک و تنها
در آن شهر، در آن وادی غم ها

دلی خسته و پر، از غم و شیدا
دلی زخم و ترک خورده پر از روضه ی زهرا
شبِ راحتیِ شیر خدا از همۀ مردمِ دنیا
عجب شام عجیبی ست
روان بود سوی مسجد کوفه
قدم می زد و با هر قدمش عرش به هم ریخت در آن شب
و لرزید به هر گام، دلِ حضرت زهرا، دلِ حضرت زینب
غریب و تک و تنها
نه دیگر رمقی مانده در آن پا
نه دیگر نفسی در بدن خسته ی مولا
به چشمان پر از اشک و قدی تا
پُر از وصله، عبایش
پُر از پینه دو دستان عطایش
رسید او به در مسجد و پیچید در آفاق نوایش
علی گرم اذانی ملکوتی و ملائک همه حیران صدایش
گُلِ خلقتِ حق رفت روی منبر گلدسته و تکبیر زنان
ساکت خاموش، زمین، رام، زمان
محو تماشا، همه ذرات جهان
باز در آن بذمِ اذان
ناله ی آهسته ی یک مادرِ محزونِ کمان
گفت عجب شام غریبی شده امشب

امان از دل زینب

و گلبانگ اذان گشت تمام و شده بی تاب
دل خاکیِ محراب
بُوَد منتظر مَقدَم ارباب
علی آمد و مشغول مناجات
زمین گرم مباهات
در آن جلوه ی میقات
عجب راز و نیازی
عجب سوز و گدازی
عجب مسجد و محراب و عجب پیش نمازی
علی بود و خدا بود
خدا بود و علی بود
علی گرم دعا بود
خدا گرم صفا بود
علی بود به محراب عبادت
علی رکن هدایت
همان مرد غریبی که به تاریکیِ شب ها
به یک دوش خودش نان و یکی کیسه ی خرما
بَرَد شامِ یتیمان عرب را
علی بود همان خانه نشین، شاهِ عرب، همسر زهرا
علی بود و نماز و دل محراب، پر از عطر گل یاس
در آن لحظه ی حساس
قیامی که تجلاّش بُوَد روز قیامت
رکوعی پُرِ از بارش انگشتر خیرات و کرامت
چه زیباست کلامش
قعودش و قیامش
ولی لحظه ی زیبای علی با شرری یک دفعه پاشید
از آن سجده که در آن بدن فاطمه لرزید
لب تیغ ستم بر سر خورشید درخشید
فرود آمد و شیرازه ی توحید فرو ریخت
علی ناله زد و آهِ علی با نفس فاطمه آمیخت:
که ای وای خدا،
جانِ علی آمده بر لب

امان از دل زینب

که علی از غم بی فاطمه گی رست و رها شد
همان سجده ی آخر
که در آن فرق علی با لب شمشیر دو تا شد
همان سجده ی آخر
که علی از غم بی فاطمه گی رست و رها شد
همان سجده ی آخر که حسن آمد
و یک بار دگر بر پدر خسته عصا شد
تن غرق به خون پدرش را
به درِ خانه رساند و به دعا گفت خدایا
کمک کن نرود جان ز تَن زینب کبری
به این حال، چو بیند پدرم را
دوباره حسن و یاد شب کوچه ی غم ها
دوباره حسن و قِصه ی پُر غُصه ی بابا
بمانَد ...
که چه آمد سر زینب
سَرِ شیرِ خدا، زخمی و مجروح،
نشد باور زینب
دوباره بدنی خونی و رخساره ی زرد و غم و بی تابیِ دختر
دوباره نفسی سوخته و غربت و بستر
دوباره به دل زینب کبری
شده تازه غم و غصه ی مادر
کنار بدنِ خسته ی حیدر
فضای در و دیوار پُر از درد و محَن بود
نه صبری، نه قراری، به دل زینب و کلثوم و حسن بود
در آن سوی دگر باز به جوش آمده غیرت به رگ غیرت دادار
چه طوفانِ عجیبی شده بر پا به دلِ پاک علمدار
در آن سوی دگر مرد غریبی، غریبانه پر از غم
فقط ناله زد و گفت که بابای غریبم
علی چشم گشود و به هر آن چه که رمق بود،
سوی صاحب آن ناله نظر کرد و بفرمود :
عزیزم! اگر چه که رسیده ست چنین جان به لب من
کنارم تو دگر گریه نکن، تشنه لب من
و رو کرد به عباس و صدا زد که بیا نور دو عینم
ابالفضل، عزیز دل من، جانِ تو و جانِ حسینم
و با دختر غمدیده ی خود گفت که ای محرم بابا
هنوز اول راهی
بیا همدم بابا
تو باید که تحمل کنی این رنج و مَحَن را
پس از من غم پرپر زدن و اوج غریبیِ حسن را
تو هستی و بلا، دختر بابا
تو و کرب و بلا، دختر بابا
تویی و بدن بی سر دلدار
نه عباس و حسین اند کنارت
تو و کوچه و بازار
علی اشک شد و گفت، نگهدار همه طاقت خود را
برای غم فردا
علی رفت و صفا رفت ز خانه
دوباره غم تشییع شبانه
حسین و حسن و زینب و کلثوم
همه خسته و مغموم
و اندازه ی یک کوه، غم و درد به سینه
دوباره همه رفتند مدینه
گذشت آن همه درد و پس از آن زینب کبری
به خود دید غم مرگ حسن را
پس از آن سفر کرب و بلا دید
غم رأس جدا دید
نه عباس علمداری و نه یاری و نه صبر و قراری
نه شاهی و امیری
به تن جامه ی تاریک اسیری
از آن شهرِ پُر از غربتِ کوفه گذر کرد
ولی آه وجودش همه لبریز شد از درد
همان طفل یتیمی که علی بال و پَرَش بود
و از روز یتیمی پدرش بود
به همراه یتیمان، دگر غرق تماشا
و در یاد ندارند دگر حرمت آن نان و نمک را
همه گرم تماشا، همه گرم تماشا
و انگار نه انگار که این طائفه ی حضرت زهراست
و انگار نه انگار که این خانم غم دیده همان زینب کبراست
به روی لبشان طعنه و دشنام
همه بر لبه ی بام
پَرانند همه سنگ به روی سر زینب
که ناگاه سری رفته به نیزه
صدا زد که عجب شام غریبی شده امشب

امان از دل زهرا
امان از دل زینب...

محمد ناصری
نوشته شده در ۱٧ امرداد ۱۳٩۱ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ توسط مجتبی فتوحی نظرات ()

هیچ لحظه ای دردناکتر از لحظه خداحافظی هست...؟!!!...دلم می ریزد درد تمام وجودم را در هم می پیچد وقتی خودم را جایش می گزارم!
وقتی بدانی که باید بروی و دیگر هیچ وقت این رفیق ها را نبینی!دیگر صدای شان را نشنوی!دیگر در کنار هم نخندی!دیگر...دیگر...دیگر...دردت ده ها برابر می شود وقتی بگویند" باید برگردی عقب!"
چند لحظه ای کوتاه و وقت خداحافظی...!در قالب یک انسان می گنجد؟
به خدا نه...به خدا نه....به خدا نه....

نوشته شده در ۱٤ تیر ۱۳٩۱ساعت ٢:٥۱ ‎ق.ظ توسط مجتبی فتوحی نظرات ()

می خندم و کف می زنم و می گریم!
لبخند حجت زمانت را در آمدنت به دنیا ببینم یا لحظه های آخر وداعت را؟
لبخند حجت زمانت را در آمدنت به دنیا ببینم یا لحظه های أخی ادرک أخاک را و خاموش شدن ندای الله اکبرت را بر لب فرات؟!
لبخند حجت زمانت را در آمدنت به دنیا ببینم یا درد و رنج تو و خواهرت زینب را و پر کشیدن غریبانه  و غریبانه و غریبانه و غریبانه ات را؟
فقط می خندم و کف می زنم و می گریم!بگذار فکر کنند دیوانه ام!

(عکس با تغییرات دلنبشته از http://www.montazerart.ir)

نوشته شده در ۳ تیر ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ توسط مجتبی فتوحی نظرات ()

با آن تعادل نیم بند چرخ های صندلی چرخ دارت بجنگ!با دست و زبان و عرق های پیشانیت ، بجنگ!...با دلهره های بلاتکلیفیت بجنگ!...بجنگ!...باز هم بجنگ!
که همه چیزت را داده ای و زور عدالت آخرالزمان به تو می رسد...!
غم این خفته ی چند ، خواب در چشم ترت  ، خواب در چشم ترم می شکند!

 

======

*خبر*

این آسایشگاه طی چند روز اخیر به دلیل تصمیم بنیاد شهید برای پلمپ کردن آن و مقاومت جانبازان حاضر در این آسایشگاه، شاهد اتفاقات و درگیری هایی بین طرفین بوده است.
منبع:http://www.entekhab.ir

نوشته شده در ۱٩ خرداد ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ توسط مجتبی فتوحی نظرات ()

بهش گفتم: چرا هر بار وایمیسی و از شوهرت کتک میخوری؟
گفت: اگر خودمو نندازم جلو، شروع می‌کنه خودش رو می‌زنه،
اونقدر می‌زنه تا داغون شه،آخه موجیه دست خودش نیست ... !


نوشته شده در ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ توسط مجتبی فتوحی نظرات ()

چهارشنبه 24 اسفند 1390
منطقه عمومی سردشت  / نقطه صفر مرزی
شش ماه از عملیات پیروزمندانه نیروی زمینی سپاه که منجر به پاکسازی منطقه شمال غرب کشور از ضدانقلاب و مزدوران شد می گذرد و ارتفاعات جاسوسان از مناطقی است که حراست از آن به بچه های قم واگذار شده است و بچه های گردان تکاورقم مسئول آن هستند. و برای آن که دل به دریا زده و کاسه سر خویش را به خدا عاریت داده، کویر خشک و تف دیده قم را با قله های پوشیده از برف تفاوتی نیست که همه جا محضر خداست.
نزدیک ترین روستا به ارتفاع،روستای است که برف سنگین امکان تردد با ماشین را نمی دهد و اگر کاری باشد، بچه ها باید با ساعت ها پیاده روی در برف، خود را به آن برسانند. بیشتر رزمندگان در دامنه ارتفاع مستقر هستند و تعدادی بر قله، که به نوبت عوض می شوند. چهارشنبه ستونی از نفرات از پایین ارتفاع برای سرکشی راهی قله می شوند. هنوز نوبت تعویض نیروها نبود و قرار بود فقط سری بزنند و برگردنند. در راه گفتند حالا که این مسیر دشوار را طی می کنیم، نیروها را هم جابه جا کنیم تا چند روز دیگر نخواهیم باز همین راه پرفراز و نشیب را طی کنیم.
می دانم باورش برایتان سخت است. برای من هم سخت بود. هر موقع به آن فکر می کنم، یاد فیلم های سینمایی می افتم. همان فیلم هایی که کوهنوردان راهی فتح اورست هستند و گرفتار طوفان و کولاک می شوند، اما این یک فیلم سینمایی نیست. فرمانده گردان می گوید: «برف چنان سنگین است که بلدوزر مدفون شد و با مین یاب پیدایش کردیم! و تویوتا را حتی با مین یاب هم نتوانستیم پیدا کنیم! هر کس باور نمی کند، بیاید و ببیند که بلدوزر هنوز هم توی برف گیر کرده است.»
به قله که رسیدند، قرار بود حسین صباغیان و جواد دوست محمدی بمانند. روح الله شکارچی گفت من می مانم. سعید غلامی شهروز هم گفت:من هم می مانم. سعید در اصفهان مشغول یک دوره آموزشی بود و چند روز قبل دلش هوای بچه ها را کرده بود و با ماشین خودش راه افتاده بود و آمده بود منطقه.
چهار نفری آمدند پیش اسنجرانی و گفتند سلیمانی هم بماند. او گفت :سلیمانی آشپزی می کند و پایین لازمش داریم. بچه ها اصرار کردند. خودش هم دلش به ماندن بود. فرمانده راضی شد. محمد هم ماند.
یک روز مانده به تحویل سال / قله
روی ارتفاع، با سازه های بتونی سه سنگر با فاصله احداث شده است. در یک سنگر، پنج تکاور مستقر هستند و در دو سنگر دیگر سربازان. سرما چنان است که فقط کسانی که مسئول نگهبانی هستند از سنگرها بیرون می آیند و بقیه در کل طول روز در سنگرها می مانند. شکل سنگرها طوری است که مستقیم به بیرون راه ندارد و داخلشان کاملاً تاریک است. در سنگر ظلمات مطلق است و بیرون سپیدی مطلق و دیگر هیچ. فقط هر روز، چند ساعت موتور برق را روشن می کنند تا بتوانند باطری وسایل ارتباطی و چراغ قوه هایشان را شارژ کنند.
حسین صباغیان ماجرای آن شب را این گونه روایت می کند: فقط روز اولی که روی ارتفاع مستقر شدیم اوضاع جوی خوب بود. از روز دوم، لحظه به لحظه شرایط سخت تر می شد. برف می بارید اما مشکل اصلی طوفان شدیدی بود که می وزید و برف ها را جابجا می کرد. کولاک بود. آن قدر سرما وحشتناک بود که سعی می کردیم کمترین مقدار غذا را مصرف کنیم تا کمتر نیاز به دستشویی داشته باشیم. آن شب یک کنسرو خورشت قیمه را پنج نفری خوردیم تا فقط ضعف نکنیم. دما دست کم 35 درجه زیر صفر بود. شرایط جوی طوری بود که حتی اگر دستور تخلیه ارتفاع هم می رسید، امکانش وجود نداشت. ارتباطمان با مقر برقرار بود و مشکل ارتباطی نداشتیم. حتی می توانستیم با موبایل هم حرف بزنیم.
شنبه، از ساعت هفت تا 9 شب روح الله شکارچی پاسبخش بود. نگهبانی اش که تمام شد، آمد توی سنگر. سرش بشدت درد گرفته بود و حالش خوب نبود. خیلی خسته بود. دراز کشید و خوابید.
پاسبخش بعدی جواد بود. ساعت 11 بود که آمد و گفت: امشب خیلی اوضاع بد است و باید کاری کنیم. قرار شد بروند سربازها را جمع کنند و همه در یک سنگر مستقر شوند و چند نفر هم بیرون مراقب باشند که برف دهانه سنگر را نپوشاند.
ساعت از 12 نیمه شب گذشته بود که به سختی از سنگر خارج شدم. برف داخل راهرو ورودی را هم پر کرده بود. وضعیت عجیبی بود. با آنکه ارتفاع سنگرها چیزی حدود دو و نیم متر است اما آن قدر برف بود که سنگرها قابل شناسایی نبودند و زیر برف مدفون شده بودند. نمی توانستم سنگر سربازها را پیدا کنم. صدا زدم و از بچه ها کمک خواستم. سعید آمد بیرون. گفتم سریع دهانه سنگر را باز کن که خطرناک است. سعید یک ساعتی با برف ها دست و پنجه نرم کرد و دهانه را باز کرد. دست و پایش یخ زده بود. حالش خیلی بد بود. رفت داخل سنگر.
جواد آمد بیرون. همه تلاشمان این بود که دهانه سنگر بسته نشود. من رفتم و سنگر سربازها را پیدا کردم و آنها را آوردم بیرون. دو تا از سربازها رفتند کمک جواد و من با چند سرباز رفتم سراغ سنگر بعدی سربازها. دو ساعت تلاش کردیم تا آنها را پیدا کردیم و از سنگر بیرون آوردیم و در واقع نجاتشان دادیم. دیر جنبیده بودیم، همه زیر برف مدفون شده بودند. موتور برق از کار افتاده بود. یعنی سوختش تمام شده بود. تانکر سوخت زیر برف مدفون شده بود و هیچ راهی نبود.
حالا دیگر ساعت حدود سه نیمه شب بود که همگی رفتیم سراغ سنگر خودمان. جواد رمقی نداشت اما هنوز داشت تلاش می کرد. سنگر و دهانه اش در برف گم شده بود. انگار طوفان، برف همه عالم را آورده بود روی آن قله!
نمی شود آن لحظات را توصیف کرد. دست و پای همه مان دچار یخ زدگی شده بود. لباس های مخصوص تکاوری در کوهستان به بدنمان یخ زده بود و مثل چوب خشک شده بود. حتی کلاهمان! با این حال با بیل افتاده بودیم به جان برف و تلاش می کردیم.
ساعت پنج و20 دقیقه بود که بالاخره دهانه را پیدا کردیم. برف ها را به سرعت کنار زدم. چشمم به محمد افتاد. توی راهرو روی برف ها افتاده بود. انگار او هم می خواسته راهی به بیرون کند اما نتوانسته بود. چشم هایش سرخ شده بود و ورم شدیدی داشت. علائم حیاتی اش را چک کردم. نبض و تنفس نداشت. شروع کردم به تنفس دهان به دهان و ماساژ قلبی. فایده ای نداشت. محمد شهید شده بود. پیکرش را لای پتو پیچیدم و فرستادم بیرون.
خودم را رساندم داخل سنگر. روح الله و سعید هر کدام در گوشه ای افتاده بودند. همان کارهایی که برای محمد کردم برای آنها هم انجام دادم اما سرما و کمبود هوا کار خودش را کرده بود ...آنها هم شهید شده بودند... اوضاع غریب و شهادت مظلومانه ای بود. دیگر هوا کمی داشت روشن می شد. حالا شهدا آرام کنار هم خوابیده بودند.
از مقر درخواست هلی کوپتر کردیم. یکی - دو ساعتی کشید تا هلی کوپتر آمد اما آن قدر طوفان شدید بود که نتوانست ارتفاعش را کم کند، پایگاه را ترک کرد. ظهر بود که دستور تخلیه رسید. سربازها جوان بودند و تجربه چنین شرایط سختی را نداشتند. من و جواد باید روحیه خودمان را حفظ می کردیم و جان آنها را نجات می دادیم. راهی را که در شرایط عادی در کمتر از یک ساعت می رفتیم، چند ساعت طول کشید. بعضی جاها تا کمر در برف فرو می رفتیم. بالاخره رسیدیم مقر. دستکش به دستم یخ زده بود و موقع درآورن، پوست مچم کنده شد. جواد آن قدر یخ زدگی اش شدید بود که دستش را روی آتش گرفت تا گرم شود. دستش حسابی سوخت اما متوجه نشد! الان دستهایش پر از تاول است.
فردا طوفان کمی فروکش کرد و هلی کوپتر رفت و پیکر بچه ها را منتقل کرد. ما هم پای پیاده راه افتادیم به سمت پایین . این بار بدون محمد و روح الله و سعید. روز عید بود

شهید سعید شهروز

شهید محمد سلیمانی

شهید روح الله شکارچی

نوشته شده در ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ توسط مجتبی فتوحی نظرات ()

سردشت دلاورانت را به خاطر سپار...
به خاطر سپار مردانی را که دلاوری کردند و به جان خریدند ، جان دادن را در این روزگار معبر های تنگ شهادت!


شهید روح الله شکارچی

نوشته شده در ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ توسط مجتبی فتوحی نظرات ()

هیچ کس آیا توانسته است غم فاطمه (سلام الله علیها) را در سوگ پدر به تصویر بکشد ، جز ناله های بیت الاحزان فاطمه؟

 

در اندوه جگر سوز علی – سلام الله علیه – در مواجهه با فاطمۀ میان در و دیوار و گاهِ شستن صورت نیلی و بازوی کبود فاطمه ، هیچ هنرمند عارفی توانسته است مرثیه بسراید آنچنانکه از عمق رنج آدمی در چروک های پیشانی علی خبر دهد ، و وسعت غمهای خلقت را در پهنای اشک علی بشناسد و بشناساند جز با اشک پنهانی علی؟

 

 

هیچ کس را یارای آن بوده است که آلام محض زینب را به هنگام دیدار سر برادر بر بام نیزه ها بیان کند ، جز خون جاری از سر مبارک زینب؟

 

اگر زینب سلام الله علیها با مشاهده سر برادر ، حسین ، روحی فداه سلامت سر

خویش را تاب آورده بود و سر بر ستون کجاوه نکوبیده بود ،

 

...چه کسی عشق را ، درد را و هجران را در آفرینش تفسیر می کرد؟

 

اینها درد هایی است که نویسنده را – اگر احساس داشته باشد – خاکستر میکند و قلم

 

را – اگر به تعداد درختان عالم باشد- می سوزاند و دفتری به پهنای گیتی را آتش

 

می زند.

 

سوز اشک های فاطمه ، هنوز پای عارفان را در بیت الاحزان او سست می کند و کمر ابرار را می شکند و آتش به جان اولیاءالله می اندازد.

 

معاذالله که رشحۀ هیچ قلمی بتواند با اشک سوزناک علی به هنگام شستن پیکر فاطمه برابری کند.کجاست اسماء؟

 

از او بپرسید ، فرشتگانی که در اشک های آن هنگام علی به تبرک غسل میکردند ، بال و پرشان نسوخت؟

 

آنچه پریشانی تاریخ تشیع ، چروک هایی اینچنین عمیق آفریده ، دردهایی از این دست است.درد هایی که گفتنی نیست ، بیان کردنی نیست ، تصویرکردنی نیست.

(قسمتی از کتاب کشتی پهلو گرفته-نوشته:سید مهدی شجاعی)

نوشته شده در ٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ توسط مجتبی فتوحی نظرات ()

هرکس به طریقی دل ما می شکند
                                       بیگانه جدا ، دوست جدا می شکند
بیگانه اگر می شکند عیبی نیست
                                        از دوست بپرسید چرا می شکند
مرد با غیرت معنا می شود...
اگر غیرتی نباشد ، مردی هم نیست...پس وطن ، ناموس ، عشق هم نیست...و یا اگر هست دیگر خود ِ خودش نیست...
بانوی مقاومت و جهاد که با لبه ی تیز رو سری ات خون هر چشم چران ِ تجدد زده ی تو خالی را می ریزی...!با تو ام...با منی؟
امشب باز هم نبودنت را پناه می برم به کهف تنهایی...باز هم من و کهف و من و کهف و ...

خدایا دست دلم را بگیر...


نوشته شده در ٢٥ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ توسط مجتبی فتوحی نظرات ()

خوشا به حال سالی که گذشت و ماه دوازدهمش را دید...
مبادا که عمر به سر برم و ماه دوازدهمم را ندیده باشم...

نوشته شده در ۱٥ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ توسط مجتبی فتوحی نظرات ()


Design By : Pichak